#پرنسس_مرگ_پارت_155


با این حرف با سوفی از در گذشتم و وارد کلبه شدم.نمای کلبه تغییری نکرده بود.هنوز همون خونه ی چوبی گرم و آرامش بخش بود.جایی که یه دنیا با قصر ابلیس و رایان فرق می کرد.جایی که می شد توش بدون هیچ ترسی زندگی کرد.

روی صندلی چوبی نشستم و سوفی هم روبه روم نشست:

سوفی:خوب.تعریف کن.بگو ببینم چی می گی!

من:باشه.می گم.

سوفی:می شنوم.

من:وقتی تو بیهوش شدی کولت کردم و بردمت کنار رود خونه.بهت آب دادمو بعدش رفتم که شنا کنم اما وقتی خواستم بیام بیرون یه پری دریای منو گرفت و نذاشت بیام بیرون و........

وقتی داشتم واسش تعریف می کردم چشماش گرد تر و گرد تر می شدن.داشت از این حالتش خندم می گرفت.خیلی باحال شده بود اما خودمو کنترل کردم و نخندیدم.همه چیو از اول تا الان واسش تعریف کردم.وقتی حرفام تموم شد شروع کرد به شلیک سوالات:

سوفی:تو واقعا آدم گشتی؟تو..تو واسه تاریکی کار می کردی؟وای لیا!تو چیکار کردی!می دونی کشتن یه آدم چه مجازاتی داره؟تو....

نذاشتم ادامه بده و گفتم:سوفی!یه دقیقه آروم بگیر!من کی گفتم آدم کشتم؟!من فقط اونا رو پیش رایان می بردم.اون خودش اونا رو می کشت .چرا مزخرف می گی!

سوفی:چه فرقی می کنه!تو بهش کمک کردی!اونم به کی!پادشاه تاریکی!کسی که همه به خونش تشنن!


romangram.com | @romangram_com