#پرنسس_مرگ_پارت_150

موریا:بله.حالا دیگه می تونیم بریم!

من:پس بزن بریم!

دستشو گرفتم و انجلند رو تصور کردم.تو یه جنگل با درخت های بلند و سرسبز ظاهر شدیم.موریا رو به من گفت:

موریا:اینجا جنگل گرین فارسته!از اینجا تا غار وهم مسیر خیلی طولانیه!چرا اومدیم به این جنگل؟

من:چون یه کار دیگه هم هست که باید انجامش بدیم!

موریا:و اون کار چیه؟

من:دیدن یه دوست!

موریا:یه دوست!شما یه دوست فرشته دارید؟

من:چیه!؟ خیلی عجیبه؟

موریا:بله بانو!عجیبه!یه فرشته با دختر شیطان چه نقطه مشترکی می تونه داشته باشه!

من:گاهی همین تفاوت ها دوستی رو می سازن موریا!

romangram.com | @romangram_com