#پرنسس_مرگ_پارت_149
موریا:می دونید که به محض اینکه پامونو از منطقه بیرون بذاریم رایان گیرمون می اندازه!
من:و همین طور پدرم!
موریا:پس باید اول فکری درباره ی این بکنیم!
من:درسته.تو فکری به نظرت می رسه؟
موریا:یه راه هست که ردمون مخفی بشه اما موقتیه!حداکثر واسه یه روز بیشتر عمل نمی کنه!
من:همینم خوبه!باید چیکار کنیم؟
موریا:اول باید روی زمین سه ستاره نزدیک به هم بکشیم بعدش وسطش وایسیم و ورد مخصوصشو بخونیم!
من:باشه!انجامش می دیم!
با این حرف عصای طلایی مخصوصم که از بالا به شکل شاخه های بی برگ درخت و وسط تاجش یه گوی سیاه قرار داشت رو ظاهر کردم.یه انرژی مثل لیزر با ترکیب سیاه-طلایی با تمرکز ازش خارج کردم و با استفاده از اون روی زمین اشکال رو کشیدم.بعد از اینکه کارم تموم شد با موریا وسطش ایستادیم و اون شروع کرد به خوندن اوراد.کلمات پشت سر هم از دهانش خارج می شدن و یه انرژی قهوه ای رنگ رو گسیل می کردن.هیچ حس خاصی نداشتم.خیلی معمولی بود. انگار هیچ اتفاقی نمی افتاد!تقریبا دو دقیقه طول کشید تا ورد اجرا بشه.بعد از این که مطمئن شدیم عمل می کنه رو به موریا گفتم:
من:الان دیگه مشکلی نیست!
romangram.com | @romangram_com