#پرنسس_مرگ_پارت_151
موریا:درسته.اینم حرفیه!
من:خوب حالا بریم پیش دوستم.اون خیلی تو به دست آوردن کریستال می تونه بهمون کمک کنه!
موریا:پس واجب شد که بریم پیشش!
من:آره.خیلی بهش نیاز داریم.
موریا:خونش کجاست؟
من:چند متر جلوتر.دنبالم بیا!
موریا:چشم سرورم.
اینو گفت و دنبالم راه افتاد.در کنار هم قدم برمی داشتیم و به طرف خونه سوفی حرکت می کردیم.دلم واسه سوفی خیلی تنگ شده بود.بعد از اون اتفاق دیگه ندیدمش.الان حتما دربارم کلی فکرای ناجور کرده.مطمئنا از من یه دوست دورغگو ی بی وفا ساخته.اون تو ساختن این جور شخصیت ها استاده!
روبه روی کلبه چوبی سوفی ایستادیم.جلو رفتم و در رو کوبیدم.منتظر شدم تا در باز شه.موریا کنارم ایستاد:
موریا:مطمئنید خونست؟
romangram.com | @romangram_com