#پرنسس_مرگ_پارت_147


من:درسته.آفرین موریا!تو حرف نداری!

موریا:این نظر لطف شماست.

من:خوب...حالا اون ورد چی هست؟

موریا:این یه ورده که فقط یه اژدهای اصیل می تونه اونو یاد بگیره!من فقط می تونم تغییرتون بدم!از من نخواید که بهتون یاد بدمش!

من:باشششهههه!نخواستم یادم بدیش!زود باش اجراش کن!من زیاد وقت ندارم.باید زود تر قصرمو رو بسازم!

موریا:فرمانتون اطاعت می شه.

چشماشو بست.چند لحظه در همون حالت موند و تغییری نکرد بعد یه کلماتی رو زیر لب خوند که من صداشو نمی شنیدم.کم کم حس کردم روحم داره از بدنم خارج می شه!یه نور سبز رنگ اطرافمو گرفت که باعث شد چشمامو ببندم.شدت نور اون قدر زیاد بود که از پشت پلک هم می دیدمش.یه نور کور کننده!درد کمی توی قلبم حس می کردم اما خیلی زود جاشو به یه سوزش وحشتناک داد!سوزش بیشتر می شد و نور کمتر .یه دفعه سوزش متوقف شد.چشمامو باز کردم.موریا با یه لبخند پیروزمندانه به من نگاه می کرد:

موریا:فوق العادست بانو!به چشمای آبیتون خیلی میاد!

یه آینه تمام قد جلوم توی هوا به صورت معلق ظاهر کردم.وقتی خودمو دیدم از تعجب نمی دونستم چی بگم!چهرم....چهرم چهره خودم بود اما....بقیه چیزام مثل زن خواب هام بودن!رنگ مو کرمی بال سفید لباسی به رنگ آبی-سفید و.....می شه گفت صورتمم تقریبا مثل اون بود!چشمام،لبام،قالب صورتم !فقط رنگ ابروهام تیره بود و بینیم یکم فرق داشت.چرا قبلا به این شباهت دقت نکردم!

موریا جلو اومد و گفت:


romangram.com | @romangram_com