#پرنسس_مرگ_پارت_145


من:یکم صبر داشته باش!الان تموم می شه!

به جادو کردنم ادامه دادم.انرژی سیاه تمام بدنشو در بر گرفت و از درون شروع به جرقه کرد.صدا ی ناله های موریا رو می شنیدم اما برام مهم نبود.این کار باید انجام می شد.امواج جادو مثل گردباد می چرخید و باد شدیدی ایجاد می کرد.

انرژی کم کم از دورش پراکنده شد و حالا من شاهد یه موریا ی جدید بودم.یه موریای متفاوت!یه اژدهای انسان نما!

از کاردستی جدیدم خیلی خوشم اومد.مو های سیاه و صاف که تا پایین کمرش می رسید و لباسی از جنس پولکی پوستش.چشمای سیاه و ابرو های مشکی.لبایی که بهش رژلب سیاه زده شده بود و چکمه هایی به جنس لباسش.عالی بود.الان بهتر می شد با هاش کنار اومد:

من:از چهره جدیدت خوشت میاد موریا؟

موریا:نمی دونم چی بگم!

یه دور دورش چرخیدم و متفکرانه دستمو زیر چونم گذاشتم مو چشمامو ریز کردم:

من:تبدیلش دست خودته!فقط هر کدومشو دوست داری روش تمرکز کن!

موریا:بله بانو.یادم می مونه.

من:خیلی خوب....عالیه!حالا به مهندسی مون برسیم!


romangram.com | @romangram_com