#پرنسس_مرگ_پارت_144



"لیا"

می خواستم یه قصر بسازم!یه قصر بزرگ!قصری که حتی غول های تیتان"

هم نتونن ازش عبور کنن.یه قلعه ی دفاعی محکم.البته خود منطقه ممنوعه یه قلعه دفاعی طبیعی بود و عبور ازش غیر ممکن!مگر اینکه اون راه مخفی رو پیدا کنن که اونم غیر ممکنه.من اونو با جادو مخفی کردم پس هیچکس نمی تونه پیداش کنه!همه چیز حساب شدس و مطمئنا رایان می دونه اگه بخواد منو به دست بیاره با زور لشکر و شمشیر خیلی ضرر می کنه.اون با هوشه.می دونه توی این شرایط نباید به من حمله کنه!درسته که بهش گفتم کودن اما خودمم می دونستم دارم بلف می زنم.وقتی نقشه ی جنگ آیندشو می کشید می دیدم که با چه ذکاوتی حمله رو سازماندهی می کنه!استراتژی هاش معرکه بود!حتی منم نمی تونستم مثل اون این طوری نقشه بکشم!بدون شک اون چه با من چه بدون من پیروز می شه!

صدای موریا توی ذهنم شنیدم:

موریا:سرورم!نمی خواید شروع کنید!

من:چرا..چرا! اما قبلش ....

حرفمو ادامه ندادمو به موریا خیره شدم.چشمامو بستم.دو دستمو به طرفش گرفتم و یه ورد مخصوص خوندم:

من:دبرا..زبرا..مورگن..هورگن..شورلن..ارلن داید فول!

یه نیروی سیاه رنگ از دستم خارج شد و کم کم روی زمین حرکت کرد و به دور موریا چرخید:

موریا:د..دارید چیکار می کنید بانو!

romangram.com | @romangram_com