#پرنسس_مرگ_پارت_143
من:خوبه!حالا برو همون.... قسمت!
موریا:بله قربان.
یه دور چرخید و بعدش به طرف زمین شیرجه رفت.چشمامو بستم تا حرکت باد اذیتم نکنه.روی یه چیز سفت نشست.انگار فرود اومده بود:
من:موریا!رو زمینیم؟
موریا:بله سرورم!می تونید پیاده شید!
با این حرف چشمامو باز کردم .درخت های بی گل و برگ که شکل ترسناکی به فضا می بخشیدن و آسمون همیشه ابری منطقه ی ممنوعه.خاک خاکستری رنگی که انگار هیچگاه روی اون بارون نباریده بود و صدای غرش موجوداتی که از صداشون مشخص بود دوستای خوبی نمی شن!اینجا.... دقیقا همون جایی بود که من می خواستم!جایی که شاید....قبرستون دشمنان من بشه!
"راوی"
سرزمین تاریکی در خشم فرمانروایش می سوزد.آسمان همیشه تاریک آن از هر زمان دیگر سیاه تر به نظر می رسد.
در گوشه دیگر ابلیس هوشیار است!می داند فرزند ناخلفش به کدامین سوی گریخته!اما....می ترسید!از همان روز اول از این دختر می ترسید!این دختر متفاوت بود!یک تفاوت خاص و آن چه می توانست باشد!لیا ی شانزده ساله چه بود که ابلیس را هم می ترساند؟به راستی پاسخ این معما چیست!چه کسی این راز را آشکار می کند!
romangram.com | @romangram_com