#پرنسس_مرگ_پارت_142

برنامه اصلیم دفاعی بود.قصد کشور گشایی و از این چیزا نداشتم.فقط می خواستم از خودم محافظت کنم.دوست نداشتم بازم گیر کسایی مثل رایان بیوفتم که فقط رسیدن به اهدافشون براشون مهمه!دلم می خواست این آزادی همیشگی باشه!یه زندگی آروم و بدون رئیس و سرور.زندگیی که مجبور نباشم به دستورات اینو اون گوش بدم.

صدای موریا دوباره توی ذهنم منعکس شد:

موریا:بانو!رسیدیم!

من:به همین زودی!

موریا:من یه اژدهای سرعتی هستم بانو!ویژگی من سرعت بالامه!

من:آهان!خوب...الان اطلاعات راه پاک سازی شده رو به چشمت منتقل می کنم.اون محلی که قرمزه، همون قسمته!

موریا:بله بانو!متوجه شدم!

من:خوبه.

دو دستمو روی سرش گذاشتم و تمرکز کردم.این کار انرژی زیادی می برد اما سریع انجام می شد.توی کسری از ثانیه اطلاعات منتقل می شدن!به مسیری که باید می رفتیم فکر کردم و به موریا منتقل کردم.خیلی سخت بود و باعث شد نفس نفس بزنم:

من:تموم..تموم شد!حالا...می تونی..ببینی؟

موریا:بله سرورم!راه واضح دیده می شه!

romangram.com | @romangram_com