#پرنسس_مرگ_پارت_139
یه لحظه به حرکاتش دقت کردم.مثل کسی که زخمی شده باشه نبود پس:تو که هیچیت نیست!
لیا:می گم کودنی باور کن!چیزی به اسم داروی نور به گوشت خورده!اگه خورده پس نیاز به توضیح نیست!
توی همون لحظه صدای یه نعره از آسمون اومد.
لیا پوزخندی زد و گفت:فک کنم رفیقم اومده باشه!
و به آسمان نگاه کرد.صدای نعره هر لحظه بلند تر می شد و واضح تر به گوش می رسید.تو یه لحظه موجودی ابر های سرخ رنگ رو شکافت و خودشو نمایان کرد.اژدهایی به سیاهی شب و تیزی باد.فرود اومد و کنار لیا نشست.
از نشستنش استوانه کمی لرزید.لیا دستی به سرش کشید و روی اون سوار شد و گفت:
لیا:بهت گفته بودم که من دختر ابلیسم رایان!تو هیچ وقت نباید با دم شیر بازی می کردی!
رایان:تو...یه موش ترسو بیشتر نیستی!مطمئن باش تو هر سوراخ موشی بری پیدات می کنم!
لیا:باشه...سعی خودتو بکن!
اینو گفت و با اژدهاش تله پورت کرد و ناپدید شد.
romangram.com | @romangram_com