#پرنسس_مرگ_پارت_140
داروی شفابخش نور:دارویی که سریع التیام می بخشد.
دراگنلند:سرزمین اژدها های اصیل.
فصل ششم
"لیا"
آزادی.خیلی لذت بخشه.بهتر از هر کلمه دیگه ای آرومم می کنه.کلمه ای که عاشقشم!بالاخره راحت شدم.من دیگه آزادم.نه ابلیسی هست که بهم دستور بده و نه رایانی که منو زندانی کنه.حریت به معنای واقعی!اما دیگه نمی خوام ضعیف باشم!می خوام همه ازم بترسن!می خوام یکی بشم بدتر از پدرم!یکی که عاشق دیوونه بازیه!
اما....انگار یه چیز می خواد مانعم بشه!یه چیزی داره با حس جاه طلبیم می جنگه!یه چیز که نمی خواد من بد باشم!انگار دوباره شروع شده.نزاع بین دو احساس خوب و بد!نبرد دو قطب مثبت و منفی!آره!بازم دارن توی ذهن من بازی در میارن!بی ثباتی ذهنمو حس می کنم!حس می کنم دارم از داخل نابود می شم.تا کی باید این طوری بمونم!باید راهی وجود داشته باشه یا نه!
صدایی رو تو ذهنم شنیدم:
صدا:بانو!من موریا هستم!اژدهایی که سوارشید!می خواید کجا ببرمتون!
من:از آشناییت خوشبختم موریا!می خوام برم به منطقه ممنوعه!
موریا:منطقه ممنوعه!اما بانو اونجا خیلی خطر ناکه!پر از تله های طبیعیه!هیچ کس جرات نزدیک شدن به اونجا رو هم نداره!
من:واسه همینه که می خوام برم به اونجا!نمی خوام دست پدرم یا رایان بهم برسه!
romangram.com | @romangram_com