#پرنسس_مرگ_پارت_137


آبتین:من یه کلمه از حرفاتو باور نمی کنم!

رایان:پس حرفای این عفریته رو باور می کنی؟!

این جمله ی آخر گل پیروزی من واسه اتمام هدفم شد.آبتین یقه ی رایان رو با یه دستش گرفت و با دست دیگش یه مشت زد توی دهنش! رایان نقش زمین شد و من کلی تو دلم حال کردم.از نمایشی که داشت اجرا می شد خوشم اومده بود اما تماشا کردن زیاد جایز نبود.داروی شفا بخش نور" رو خوردم.از قبل توی جیبم گذاشته بودمش تا ازش استفاده کنم.به زخمم نگاه کردم.کم کم جای زخم گوشت و پوست تازه گرفت و ترمیم شد.خیلی خوب بود که یاد گرفتن این دارو جزء قوانین بود وگرنه هیچ وقت دنبالش نمی رفتم تا یاد بگیرمش.حالا به یه موجود قدرتمند واسه فرارنیازدارم ،اما..چه موجودی خوبه؟بزارفکرکنم!امممممممم!آهان!فهمیدم!اژدها!خودشه!فقط باید ورد احضارشو یادم بیاد!

چی بود وردش؟ا ه ه ه!یادم نمیاد!دراگن مو..نه!نه!این نبود!سوریم بارفن..آره همینه!فقط باید به زبون خودم ترجمش کنم آخه اژدها ها به زبون ورد ها عمل نمی کنن!

ترجمش کردم آروم زیر لب خوندمش:

من:اژدها ی من!بتاز!غرش کن در آسمان بیکران شب!آنگاه که نوری در زمین نمانده و همه از خلقتت به شگفتی آیند!بتاز ای آوای مرگ!بتاز تا همه از شکوه جلال تو سر فرود آورند و تو نیز در برابر من!

ورد تموم شد.یکم طول می کشید تا نوای ورد به دراگنلند" برسه پس دوباره خودمو با تماشای دعوای دو برادر سرگرم کردم.انگار خیلی صحنه ها رو از دست داده بودم.معلوم بود کلی همو لت و پار کردن.

"رایان"

هر چی سعی می کردم به این برادر نادونم بفهمونم که اون عفریته خودش خودشو زخمی کرده فایده نداشت!

انگارکه طلسم شده بود و فقط حرف لیا رو باور می کرد:


romangram.com | @romangram_com