#پرنسس_مرگ_پارت_135
سرمو به طرف آبتین گرفتم و بهش خیره شدم.رایان رد نگاهمو گرفت و به آبتین رسید چشماشو ریز کرد و پوزخند زد:
رایان:لعنتی!
فهمیدم متوجه منظورم شده.لبخند خبیثی زدمو نقشمو اجرا کردم.از حواس پرتی رایان استفاده کردمو خنجر توی جیبم رو خارج و جوری که آبتین فکر کنه رایان زده گذاشتمش تو دستش و فرو کردم توی شکمم.نفسم یه لحظه قطع شد.خیلی درد داشت.نتونستم رو پاهام وایسم .نزدیک بود بیوفتم اما رایان مانع شد.از این کار من چشماش گرد شده بود و معلوم بود شکه شده:
رایان:تو...تو..تو چیکار کردی دختره ی احمق!
من:ک..کا..کاری که با..باید..می..کردم.ح..حا..لا..ببی..ببین..چطور ب.رادرت..نابودت..می..کنه!
رایان:تو واقعا یه ابلیسی!
من:به.بهت..که..گف..تم.گفتم!
توی همون لحظه سایه ای روم افتاد.می دونستم آبتینه!امواج خشمشو احساس می کردم.
عصبانی بود.عصبانیتی که خیلی کم در آبتین این پسر مهربون و آروم دیده می شد.آبتینی که من به جای قدر دانی از مهربونیاش ازش استفاده کردم و راه فرارمو صاف کردم.پشیمون نبودم.نمی تونستم پشیمون باشم.من نمی خواستم توی این نبرد قدرت لگدکوب بشم!نمی خواستم بازیچه دست یه مشت قدرت طلب که به جز منافع خودشون به چیز دیگه ای فکر نمی کنن باشم!دلم نمی خواست بشم مهره دست رایان!واسه همین گاهی باید قربانی داد و بعضی چیزا رو از دست داد مثل اعتماد دوستان!مثل ازدست دادن یه دوست خوب و از دست دادن خیلی چیزای دیگه!
با صدای خشمگین آبتین از رشته افکارم خارج شدم:
romangram.com | @romangram_com