#پرنسس_مرگ_پارت_133


رایان:اگه الان تسلیم شی کاری به کارت ندارم پرنسس،اما اگه ادامه بدی پدرتو به عزات می شونم!فهمیدی؟!

من:هه...جدی!واقعا فکر می کنی می تونی بلایی سر من بیاری؟تو هیج غلطی نمی تونی بکنی!می دونی چرا!چون من دختر ابلیسم!من نماد شرم!من....پرنسس مرگم!

رایان:دیگه داری زیادی چرت و پرت می گی!

اینو گفت و به طرفم خیز برداشت.پرید روی استوانه ی من.شمشیرشو بالا گرفت و به طرفم فرود آورد.یه سپر دودی شکل با نیروی سیاه به وجود آوردم و ضربشو دفع کردم.با یه حرکت ماهرانه چرخید پشتم تا ضربه بزنه اما من شمشیرمو از بالا سپر کمرم کردم و نزاشتم زخمیم کنه.این دفعه من با سپر جادویی سعی کردم بهش تنه بزنم اما اونم کم نیاورد و جا خالی داد .لبه ی استوانه بودیم و با این کارش نزدیک بود بیوفتم ولی من یه پوئن خوب داشتم .بال هام!من هیچ وقت نمی افتادم .تعادلمو حفظ کردمو پریدم رو یه استوانه ی دیگه:

من:تو هیچی نیستی رایان!هیچی!گردنتو می زنم و سرتو می دم به بابام!این طوری می ذاره برگردم پیشش!تو بلیت بازگشت منی!

انگار با این حرف جری ترش کردم.صدای دندون قروچشو حتی از اون فاصله هم می شنیدم:

رایان:خفه شو!این تویی که هیچی نیستی عفریته!

بازم پرید روی استوانه ی من.شمشیرشو چند بار توی دستش چرخوند.سطح هر استوانه خیلی زیاد بود و راحت می تونست مانور بده!تو یه حرکت ناگهانی غیب شد.نمی دیدمش.نمی دونستم کجاست.چند بار دور خودم چرخیدم.اما..هیچی.انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین!صداش زدم:

من:آهای رایان!نکنه ترسیدی!بیا بیرون ترسو!نکنه می ترسی از دختر ابلیس شکست بخوری هان!

یه دفعه پشتم ظاهر شد:ترسو تویی و پدرت.


romangram.com | @romangram_com