#پرنسس_مرگ_پارت_132

رایان:با سلاح.

من:پس من شمشیرو انتخاب می کنم!

رایان:منم شمشیر!

اینو گفت ویه شمشیر سرمه ای-سیاه ظاهر کرد.منم همونی که ابلیس بهم داده بود رو به دست گرفتم.رایان رو به ابتین گفت:تو عقب وایسا!دلم نمیخواد اتفاقی واست بیوفته!

آبتین:من چیزیم نمی شه فقط مواظب باش به لیا صدمه نزنی!

رایان:سعی خودمو می کنم اما بهت قول نمی دم!

آبتین:باشه.مواظب خودتم باش!

رایان:هستم.

به مکالمشون توی دلم حسابی می خندیدم.بیچاره ها نمی دونستن اگه من ببازم چه بلایی قراره سر هم دیگه بیارن!ببینم اون موقع بازم این جوری واسه هم دل و قلوه می دن یا نه!ابلیس اگه بود بهم افتخار می کرد!

از این فکر لبخند خبیثی صورتمو پوشوند.مثل این که دوباره اون قسمت شیطانی روحم فعال شده بود.هیچ فکر مثبت و خوبی توی ذهنم نداشتم.دلم می خواست وسوسه کنم و تنها نابودی و فلاکت به جا بذارم.هر دو روی استوانه ها(قطر هر استوانه 9متر) گارد حمله گرفته بودیم.هیچ کدوم نمی خواستیم کوتاه بیایم.مثل دو ببر زخمی که هر لحظه ممکنه همدیگه رو تیکه پاره کنن به هم دیگه نگاه می کردیم.خشم توی نگاه هر دو مون موج میزد.شمشیرهامون مثل جزئی از بدنمون در چنگال هامون اسیر بودنو آماده برای حمله.

رایان روی یه استوانه دیگه پرید و شمشیرش رو به طرفم گرفت:

romangram.com | @romangram_com