#پرنسس_مرگ_پارت_128
آبتین:لیا!عزیزم آروم باش!هیچی نیست!
من:چی چیو هیچی نیست!می گم می خواستم این دختر بیچاره رو بکشم اون وقت تو می گی هیچی نیست!
آبتین سرشو انداخت پایین.معلوم بود نمی دونه چه جوابی رو به من بده.به رایان نگاه کرد.انگار می خواست اجازه چیزی رو ازش بگیره!
رایان سرشو به علامت منفی تکون داد.آبتین به طرف من برگشت:
آبتین:باور کن نمی شه بگم!
من:آخه واسه چی؟!چرا نمی تونی بگی؟
آبتین:فعلا هیچی نمی تونم بگم لیا!باور کن نمی شه!
من:خیلی خوب...نگو!ولی مطمئن باش منم دیگه اینجا نمی مونم.
اینو گفتم و به اتاقم تله پورت کردم
برگشتم به اتاق.خیلی عصبانی بودم.تحمل اینجا برام سخت شده بود تحمل رایان و مخفی کاریاش هم همین طور.حاضر بودم بمیرم اما یه لحظه هم اینجا نمونم.کوله پشتیمو برداشتم.هرچی لازم بودو می شد برد ریختم توش.
از خشم نفس نفس می زدم.مطمئنا اگه گلوی رایان توی دستم بود خوردش می کردم.
romangram.com | @romangram_com