#پرنسس_مرگ_پارت_127


داشتم دیوونه می شدم.این جدال نفس تا کی باید ادامه پیدا می کرد!مگه رایان نگفته بود که بعد از تبدیلم دیگه این درگیریا پیش نمیاد!چرا حرفای اون درباره من هیچ وقت درست از آب در نمیاد؟آخه چرا؟

شمشیر همون طور توی هوا نگه داشته بودم و هیچ حرکتی نمی کردم.احساس کردم دستم دیگه نمی تونه سنگینی شمشیر رو تحمل کنه.تمام بدنم می لرزید!من چم شده بود!

دستم شل شد و شمشیر افتاد.روی زانو نشستم و سرمو با دو دست گرفتم.با صدای بلند نعره زدم:

من:من چمه!!یکی تو این خراب شده به من جواب بده!

رونیا که از قیافش معلوم بود ترسیده سریع ناپدید شد.

با دستم به سرم بیشتر فشار آورم:بهم بگین من چیم!چرا نمی گین!هان!خستم کردین!تا کی باید بازیچه ی شماها باشم!چرا بهم واقعیتو نمی گین؟می خوای منو دیوونه کنین؟!آره؟ً!

سردرد شدیدی توی سرم پیچید.ناخونامو تو دستم فرو کردم .گرمای خون رو کف دستام حس می کردم.توی همون لحظه رونیا برگشت اما تنها نبود.رایان و آبتین هم با هاش بودن.آبتین خودشو بهم رسوند شونه هامو گرفت و تکون داد:لیا!لیا!چته دختر؟!چرا این طوری می کنی؟

با دیدن آبتین گریم گرفت.نمی تونستم جلوی هجوم اشک هام رو بگیرم:

من:آبتین!خسته شدم!دیگه نمی تونم تحمل کنم!همین الان می خواستم رونیا رو بکشم ولی الان نمی تونم!

چرا من این طوریم؟واسه چی؟!چرا شما ها به من چیزی نمی گید؟


romangram.com | @romangram_com