#پرنسس_مرگ_پارت_126
رونیا:بانو...
نزاشتم ادامه حرفشو بزنه و با پا محکم زدم پشت زانوش .افتاد روی زمین.بلندش کردم و به صورت چهار دست و پا قرارش دادم.شمشیرمو بردم بالا.خواستم بیارمش پایین اما یه صدای گوش نواز مانع از این شد که ادامه بدم.بازم همون زن!دیگه صداشو خوب می شناختم:لیا!دخترم!تو شرور نیستی!این کارو نکن!لیا!از اون دختر بگذر!
من:تو کی هستی؟هان!چی از جونم می خوای؟
زن:هنوز زوده که بدونی!الان مهم اینه که این دختر رو نباید بکشی!تو نباید دستت به خون این فرشته آلوده بشه!
من:من نمی فهمم چی می گی!
اینو گفتمو دوباره شمشیر رو بالا بردم.دوباره صداشو شنیدم:
زن:نکن لیا!عواقب بدی داره!بعدا که شیطان وجودت خوابید می فهمی که چیکار کردی!
من:تو درباره ی من چی می دونی که من نمی دونم؟
زن:خیلی چیزا!چیزایی که در آینده می فهمی!اما اگه این فرشته رو بکشی تمام پل های رو به رو و پشت سرتو خراب می کنی!پس..ازش بگذر.
من:تو نمی خواد چرت و پرت تحویل من بدی خودم می دونم باید چیکار کنم!
دیگه صدای زن نیومد.به رونیا که همون طور چهار دست و پا بود نگاه کردم.داشت گریه می کرد.اشکاش روی زمین می ریخت و اونو خیس می کرد.نمی دونستم چیکار کنم.احساساتم دوباره با هم درگیر شده بودن.انگار اون طرف دیگه ی سکه برگشته بود.یه حسی بهم می گفت کارشو بساز اما یه حس دیگه می گفت این کار حماقت محضه!
romangram.com | @romangram_com