#پرنسس_مرگ_پارت_125


من:شروع کن!حالا!

با این حرف من به طرفم خیز برداشت.شمشیرشو همون طور که بهش یاد داده بودم حرکت می داد.معلوم بود از ترسش داره تمام تلاششو می کنه اما بازم یه خطا هایی داشت.همین خطا ها کافی بود تا من عصبانی بشم.حرکاتشو دفع کردم و با یه حرکت شمشیرمو زیر گردنش گرفتم:

من:این بود تمرین کردنت؟!هان!

رونیا:من..من خیلی تمرین کردم.من...

من(با صدای بلند):تو چی!!!

صدا توی گلوش خفه شد.نمی تونست حرف بزنه.این سکوتش جری ترم کرد:

من:زانو بزن!

با شنیدن این حرف من زد زیر گریه:

رونیا:بانو!منو ببخشید!بیشتر تمرین می کنم قول می دم!

من:گفتم...زانوبزن!زود!


romangram.com | @romangram_com