#پرنسس_مرگ_پارت_124

من:خوب پس بریم سراغ فن های مبارزه.شمشیرتو بیار!

رونیا:چشم.الان میارم!

اینو گفت و طرف قسمت سلاح ها دوید.یه شمشیر مسی رنگ برداشت و روبه روم ایستاد:

رونیا:آوردمش!حالا چیکار کنم؟

لبخندی زدمو یه شمشیر توی دستم ظاهر کردم.شمشیر سیاه رنگی که ابلیس بهم هدیه داده بود.تیز بود و برنده!

با یه ضربه می تونست ده نفر رو یه جا از بین ببره!تنها یادگاری ابلیس بود که ازش خوشم می اومد.

من:خیلی خوب...پس....حرکتی که دیروز بهت یاد داده بودمو روی من انجام بده!اگه درست اجراش نکنی مطمئن باش با همین شمشیر گردنتو می زنم!

رونیا:اما بانو...

من:حرف نباشه!همین که گفتم!

رونیا:چش..م.!

فکر می کردم با تبدیلم دیگه با خوبی و بدی درونم درگیر نباشم اما اشتباه فکر کردم.انگار پلیدی و پاکی بیشتر از پیش با هم می جنگیدن.انگار قدرتشون چند برابر شده بود.شده بودم مثل دو روی یه سکه.سکه ای که اگه طرف بدش بیوفته شرارت تمام وجودشو می گیره و تنها احساسی که توی وجودشه بی رحمی و خشمه!الانم مثل این که نوبت به همون روی سکه افتاده بود!دوست داشتم همه چیو سر رونیا خالی کنم:

romangram.com | @romangram_com