#پرنسس_مرگ_پارت_123


رایان:خیلی خوب!من دیگه چیزی نمی گم.حالا برو!

من:پس رفتم.

اینو گفتم و ذهنمو رو ی سالن مبارزه متمرکز کردم

به سالن منتقل شدم.انگار این بار این من بودم که دیر کرده بودم.می دونستم که الان خیلی عصبانیه ولی از ترسش چیزی نمی گه.جلو رفتم و روبه روش ایستادم:

من:ببخش که دیر کردم.یادم نبود که اینجا قرار داشتیم!

رونیا:اشکال نداره بانو!مهم نیست!

من:می دونم که این چیزی که الان داری می گی با اون چیزی که توی ذهنته خیلی فرق می کنه!

رونیا:نه!نه بانو!اصلا این طور نیست!

من: چرا هست !می دونم که هست پس این حرف رو از من داشته باش!یه جاسوس...هیچ وقت نباید فکر و حرفش یکی باشه!همیشه یه دستتو به نشونه دوستی جلو بیار و دست دیگت رو پشتت واسه حمله آماده کن!این درس دومه!

رونیا:بله بانو!یادم می مونه!


romangram.com | @romangram_com