#پرنسس_مرگ_پارت_117


اون احساس رو سوزوندم.نابودش کردم.نذاشتم رشد کنه!باید این کار رو می کردم.به خاطر آبتین!به خاطر خودم!به خاطر سرزمینم و به خاطر خیلی چیزای دیگه!اون یه دشمن بود.به جز این اون یه ماهیت متفاوت داشت!یه ماهیت خطرناک!دلم نمی خواست اون دختر عقلمو ازم بگیره!اون یه خطر بزرگ بود!خطری که شاید عوارضی غیر قابل جبران داشته باشه!خیلی سعی کردم آبتین رو منصرف کنم اما بی فایده بود.اون دلبسته ی کسی شده بود که شاید یه روز قاتلش می شد.بهش گفتم قراره لیا رو بدزدم و بیارم اینجا !اونم تا اینو شنید مثل دیوونه ها شروع کرد به خندیدن و بغل کردن.وقتی لیا رو آوردم به قصر هیچ حسی بهش نداشتم درست مثل الان!بیشتر ازش بدم میاد تا بخوام دوسش داشته باشم!دوست دارم اون صورت خوشگلشو زیر لگد بگیرم و لهش کنم!فقط این منو خوشحال می کنه!از این فکر لبخند محوی به لبم اومد.آره!له کردن لیا!له کردن غرورش!له کردن پدرش!آخ که اون صحنه چه لذت بخشه!

از جام بلند شدمو قصر رو تصور کردم و برگشتم به اتاق لیا.آبتین خوابش برده بود و سرشو روی لبه تخت گذاشته بود و لیا با نفس های منظم و آروم چشماشو بسته بود و خواب هفت پادشاه رو می دید.کنار تخش ایستادم.

یه دستمو گذاشتم روی پیشونیش و دست دیگم رو گذاشتم روی پیشونی خودم. دما ی خودمو با اون مقایسه کردم تا بفهمم تبش پایین اومده یا نه.خوب بود!تبش قطع شده بود.معلومه آبتین خیلی بهش رسیده!اگه چیزیش می شد من خیلی توی جنگ ضرر می کردم.این نبرد خیلی برام مهم بود.مهم تر از هر چیزی!اگه لازم می شد همه رو زیر پا می ذاشتم تا به پیروزی برسم حتی اگه لازم بود آبتینم قربانی می کردم!این چیزی بود که پدرم بهم یاد داده بود.توی قلب یه پادشاه تاریکی هیچ وقت نباید احساسی وجود داشته باشه!شاید به خاطر حرفای اونه که من اینقدر سیاه و پلید شدم نه لیا!

از اتاق زدم بیرون.باید به یه سری کار ها رسیدگی می کردم!نقشه ها داشتم.نقشه هایی که دنیای همه رو تغییر می داد از جمله انسان ها رو!

"لیا"

بدنم یکم درد می کنه اما دیگه خبری از تب و سرگیجه نیست.هنوزم باورم نمی شه که زنده موندم.تو اون لحظه مرگ رو حس می کردم.خیلی بهم نزدیک بود.می تونستم لمسش کنم ولی تو دقیقه های آخر یه نیرویی منو پس کشید.یه نیروی قوی که من توان مقابله با هاشو نداشتم.

سر میز غذا خوری بزرگ سه نفری نشسته بودیم.هیچ حرفی بینمون زده نمی شد.این سکوت منو اذیت می کرد.هیچ وقت نتونستم یه جا آروم بشینم مخصوصا اگه سرمیز غذا خوری نشسته باشم.واسه این که حواسمو پرت کنم سعی کردم خودمو با خوردن سرگرم کنم.چشمامو بین غذا ها گذروندم تا شاید چیزی نظرمو جلب کنه.همه چیز سر میز بود.از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد.اینو الکی نگفتما! واقعا بود!

سوپ نارنجی رنگی توجهم رو جلب کرد.چند قاشق ازش توی ظرفم ریختم و شروع کردم به خوردن.مزه خیلی خوبی داشت.یه بهانه دستم اومد که از شر این سکوت خلاص شم:

من:اممممممم!چه خوشمزس!این چه سوپیه!

آبتین:این سوپ شاخ گوزنه!من که می میرم براش!بهترین سوپیه که تا حالا خوردم!


romangram.com | @romangram_com