#پرنسس_مرگ_پارت_118

با شنیدن این حرف مغزم اتوماتیک دستور داد که هر چی خوردم برگردونم بالا.جلو دهنمو با دست گرفتم.با سرعتی که در من بی سابقه بود خودمو به دستشویی رسوندم و تا تونستم بالا آوردم.وقتی معدمو خالی کردم دوباره برگشتم سر میز.با دیدن اون سوپ دوباره حالم بهم خورد.بازم رفتم دستشویی ولی اینبار چیزی نداشتم که بالا بیارم و فقط الکی اوق زدم.چشم دیدن اون سوپ چندش آور رو نداشتم.می دونستم اگه یه بار دیگه ببینمش کل میز رو به آتش می کشم پس صلاح رو بر این دیدم که از خیر غذا خوردن بگذرم.به اتاقم برگشتم و خودمو رو تخت پرت کردم.اون صدا مزاحمه دوباره شروع کرد به مزخرف گفتن:

صدا:تو اصلا بهت خوشی کردن نیومده لیا!

من:می دونم.نیاز به یادآوری نیست!

صدا:خوبه خودت می دونی!

من:تو همیشه عادت داری پدر منو دراری؟

صدا:نه بابا!الان بیکار بودم گفتم یه سری هم به تو بزنم.

من:جدی! اصلا شما کی باشید؟

مثل کسی که بخواد خودشو با صلابت و محکم نشون بده:

صدا:من.......وجججججدانننننن تو ......هستم!

من:ببخشید! وجدان؟! ولی تا اونجایی که من می دونم وجدان وقتی کار بد می کنی میاد و سرزنشت می کنه!تو که همش چرت و پرت می گی!کجات شبیه وجدانه!

صدا:خوب دیگه!وقتی صاحبم قاطی پاتیه از من دیگه توقع نداشته باش!

romangram.com | @romangram_com