#پرنسس_مرگ_پارت_116
آبتین:اما ممکنه جون خودش به خطر بیوفته!
من:واسه اونشم یه فکری می کنم فعلا من رفتم!مواظبش باش!
آبتین:هستم.
من:خوبه.
اینو گفتم و رود تاریکی رو تصور کردم.کنارش ظاهر شدمو به آب سیاه رنگش نگریستم.این رود کوله باری از خاطره زیر ردای خودش داره.ردایی بلند و قطور که به بلندای این 25 سالیه که زندگی کردم(قیافش مثل 19 ساله هاست)
25 سالی که پر بود از خاطرات تلخ و شیرین.خاطراتی که 16 سال پیش به گند کشیده شد و الانم دارم چوب اون زمانو می خورم.
کنار رود نشسته بودم.فکر می کردم.فکر به این که چی شد که به اینجا رسیدم.چی شد که این قدر پلید و سیاه شدم.چی باعث شد اینی بشم که الان هستم!16 سال پیش یه اشتباه شروع شد.یه اشتباه بزرگ!اشتباهی که جبران کردنش به قیمت از دست دادن احساساتم شد.به خاطر اون دختر.با به دنیا اومدنش همه چی رو بهم ریخت.با بزرگ شدنش زندگی منو نابود کرد و الانم یه وسیله شده واسه رسیدن به اهدافم.
اولین بار که دیدمش توی گوی جهان نمای پدرم بود.یه نوزاد یه روزه.یه کودک پاک و معصوم.این معصومیت واسم خیلی عجیب بود.دختر ابلیس نمی تونست پاک باشه اما این یکی همه چیزش برعکس بقیه بود.یه موجود خاص!
از اون به بعد همیشه زیر نظرش داشتم.آبتین هم همین طور.اونم خیلی حواسش به اون عفریت زاده بود.وقتی لیا شش سالش شد متوجه خیلی چیزا شدم.چیزایی که نباید اتفاق می اوفتاد اما افتاده بود.یه احساس مبهم همه محاسبات رو بهم ریخت.احساسی که شاید توی سن 15 سالگی درک نشه!روز به روز اون حس قوی تر می شد.
نمی خواستم این اتفاق ادامه پیدا کنه!ازش می ترسیدم!از طرفی فهمیده بودم آبتینم مثل من شده.اونم داغون بود.
می ترسیدم از دست بدمش.یه تصمیم گرفتم.یه تصمیم سخت.یه فداکاری یا شاید یه پدافند در برابر خطرات!
romangram.com | @romangram_com