#پونه_2__پارت_99
_ ولي اگه تو يکي برام بريزي ممنون ميشم.
بي حرف بلند شدم و فلاسکو که توي يکي از قفسه هاي نيمه خالي گذاشته بودمش با يه استکان برداشتم و براش چاي ريختم.بعد استکانو دادم دستش و اون در حاليکه مي گرفتش و از قندون که جلوش گرفته بودم قند بر مي داشت لبخند زد و تشکر کرد:
_ ممنون.
از ديدن لبخندش با خودم فکر کردم که چقدر لبخند زدن بهش مياد!هر چند خيلي کم در اون حالت ديده بودمش.اما همونش هم نشون مي داد لبخند به صورتش مياد.در حاليکه مي نشستم بازم به لبخندش فکر کردم و چاييش که تموم شد خواستم استکانو ازش بگيرم که با ديدن کيان جلوي در مغازه دلم ريخت.اما فقط يه لحظه فقط يه لحظه ديدمش و استکان يهو از دستم افتاد و ديدم سريع عقب عقب رفت و از جلوي در ناپديد شد و من که تازه متوجه شکسته شدن استکان شده بودم هيع بلندي گفتم و تندي دور و برمو نگاه کردم که چيزي پيدا کنم و خرده شيشه ها رو باهاش جمع کنم و با لحن عذرخواهانه اي گفتم:
_ ببخشيد.الان...الان همين الان جمعش مي کنم.
علي که هنوز نشسته بود بلند شد و سعي کرد منو که در واقع با ديدن کيان آرامشم به هم خورده بود آروم کنه:
_ اشکالي نداره.مساله اي نيست.هول نشو.
در حاليکه حرفاشو ميشنيدم سريع جارو و خاک اندازو که کنار سطل زباله يه گوشه گذاشته بودم برداشتم و شيشه هارو جمع کردم و ريختم توي سطل و توي دلم با خودم فکر کردم الانه که علي در موردم پيش خودش فکر کنه خيلي دست و پا چلفتيم و يه استکانو هم بلد نيستم دست بگيرم. و از اين فکر بغض کردم و فوري برگشتم که حرف دلشو توي چشماش بخونم اما چيزي توي اون دو تا چشم که تماشام مي کردن نديدم.نه سرزنش و نه تمسخر و ناراحتيي .خجالت زده از نگاهش چشمامو دوختم به ديوار پشت سرش و گفتم:
_ ببخشيد يه لحظه حواسم پرت شد.
لبخند زد و گفت:
_ اشکالي نداره.پيش مياد.
گفتم:
_ ولي نبايد...
اما هنوز حرف نزده بودم که صداي زنگ گوشيش بلند شد و اون گوشيشو از جيبش در آورد.صفحه شو نگاه کرد و يه ببخشيد گفت و مشغول حرف زدن با شد:
_ ها بهنام چي ميگي؟
_...
_ الان؟کار دارم.يه جاييم.
_...
_ خب شماره ي گوشيمو بهش مي دادي!
_ ...
_ از کي تا حالا تو اينقدر حرف گوش کن شدي؟
_ ...
_ خيله خب باشه.باشه.دارم ميام.
تماسو که قطع کرد رو به من گفت:
_ برادرم بود گفت اومدن دنبالم کارم داشتن.الان بايد برم.
در جوابش فقط نگاش کردم و اون در حاليکه ميرفت سمت در مغازه گفت:
_ فعلا خداحافظ.حرفام فراموشت نشن.
رفت و با رفتنش باز دل من شور افتاد که نکنه از اين شکسته شدن استکان ناراحت شده باشه!و با حرص خطاب به خودم گفتم حالا خوب شد؟دختره ي دست و پا چلفتي!تو تا يه خرابکاري ازت سر نزنه نميشه؟
يعني ميميري اگه يه کاري رو درست انجام بدي؟
بعد نشستم و زير لب گفتم فقط خدا کنه ناراحت نشده باشه و ياد کيان افتادم که با ورود ناگهانيش منو ترسونده بود و باعث شده بود استکان از دستم بيفته.اصلا انتظار نداشتم بياد و فکرشو هم نمي کردم بازم به مغازه ي باباجون رفت و آمد داشته باشه و بعد ياد حرفاي علي افتادم.گفته بود خواهرشو مي فرسته اندازه هامو بگيره و گفته بود چادر سرم کنم.چادر؟من هيچ وقت وقتي بيرون ميرفتم چادر سرم نمي کردم و اون مي خواست حرفشو گوش کنم و خواسته شو عملي کنم و حتما بعدها هم خواسته هاي ديگه اي رو مطرح مي کرد که بايد اونا رو هم عملي مي کردم.چون در نظرش من دختر حرف گوش کني بودم.
فصل بيست و هفتم
(1)
romangram.com | @romangram_com