#پونه_2__پارت_100
خودمو توى آينه نگاه كردم كه مطمئن بشم سر و وضعم مرتبه ،قرار بود بهناز خواهر على بياد اندازه مو براى لباسم بگيره،خيلى كنجكاو بودم بدونم چه جور دختريه و از طرفى هم كنجكاو بودم بدونم على چه پارچه اى برام انتخاب كرده و سليقه ش چه جوريه،آخه قرار بر اين شده بود پارچه رو بهناز بياره كه من و مامان و مادرجون هم ببينيمش.البته با اصرار خودم.چون علي مي خواست تا روز عقد من لباسو نبينم.و به نظرم ميرسيد که اينجوري و با سورپرايز کردنم مي خواد محبت و صميميت بيشتري بينمون ايجاد کنه .داشتم موهامو مى بستم كه صداى زنگ در بلند شد .روسريمو کشيدم روي سرم و رو به مامان و مادرجون گفتم:
-بهنازه.
و بدون اينکه منتظر شنيدن جوابي از طرف اونا باشم دويدم رفتم درو باز كردم. اما با ديدن کسي که پشت در بود کاملا جا خوردم.پدرم بود.جا خورده و متعجب بهش سلام کردم و جواب شنيدم.از ديدنش اونقدر گيج شده بودم که يادم رفت تعارفش کنم بياد تو و يادم رفت اون بايد باشه تا عقد من و علي سر بگيره. براي همينم بود که پرسيدم:
_ شما اينجا چيکار مي کنين؟
ولي بعد که يادم اومد اون پدرمه و اجازه ش براى به عقد على دراومدنم لازمه توي دلم به خودم گفتم چه سوال احمقانه اي! با قيافه اى جدى نگام كرد و گفت:
_ واسه خبري که در مورد تو شنيدم اومدم.
فهميدم منظورش چه خبريه و گرما به صورتم دويد . بدون اينکه منو ببوسه يا بغل کنه و محبت پدرانه شو بهم نشون بده منو کنار زد. اومد توى حياط و رو به روم وايساد و بى معطلى ازم پرسيد:
_زود بهم بگو قضيه ى اين پسره كه باهاش نامزد شدى چيه؟
از سوالش چيزى سر در نياوردم و گنگ نگاش كردم كه پرسيد:
_ مگه تو با پسرخاله ت نامزد نبودى؟پس چى شد كه يهو به اينجا رسيدى؟
سرمو انداختم پايين و تلخ پرسيدم:
_ مگه مامان بهتون نگفته؟
دستاشو گذاشت روى شونه هام و گفت:
_ چرا ولى من مى خوام ماجرا رو از زبون خودت بشنوم.
به موزاييكاى كف حياط زل زدم و در حاليکه سعي مي کردم خاطرات چند ماه گذشته رو مرور نکنم گفتم:
_ من و كيان با هم به توافق نرسيديم و شيش ماه پيش نامزديمون به هم خورد.بعدش سروكله ى يه خواستگار ديگه پيدا شد كه وقتى ديدم پسر خوبيه بهش جواب مثبت دادم.
-پس چرا به من چيزى نگفتى؟!چرا نگفتى نامزديت با كيان به هم خورده؟!
در جواب سوالش گفتم:
_ ترسيدم ناراحت بشين.
_ ودر مورد اين نامزدى ناگهانيت؟
جواب دادم:
_ خب خب خيلي هم ناگهاني نبود .بعدش هم فكر كردم مامان همه چيزو بهتون ميگه.
دستاشو از روي شونه هاي من برداشت و به کمرش زد و با حرص گفت:
-منم همينو مى خوام بدونم. اينكه چرا بايد تا آخرين لحظه چيزى ندونم و يهو بهم زنگ بزنن و بگن هفته ى ديگه دخترت قراره
عقد كنه،اونم با يه آدمى كه هيچى در موردش قبلا بهم نگفتن و يه بارم نديدمش.
اون داشت حرف مى زد که يهو صداى مادرم بلند شد:
_ پونه چيكار مى كنى؟چرا دعوتش نمي کني بياد تو؟!
اما به حياط كه اومد حرف تو دهنش موند،بابا هم با ديدن اون يه لحظه جا خورد،مدتى گذشت و هيچ كدوم حركتى نكردن.هر دو انگار از ديدن همديگه به قدرى شوكه شده بودن كه قدرت هر حركتى ازشون سلب شده بود.كمى كنار كشيدم .
پدرم حركتى كرد و گفت:
_ فكر مى كنم يه توضيح مفصل بهم بدهكارى.
مامان لب گزه اي کرد و دستشو مشت کرد و چشماش دو دو زد.بابا گفت:
_خب؟
romangram.com | @romangram_com