#پونه_2__پارت_101


مامان با لحن خيلي سردي جواب داد:

منتظر بودم مطمئن بشم بعد._

بابا ابروهاشو بالا انداخت و پرسيد:

مطمئن؟!مطمئن واسه چي؟_

مامان اومد جلو و جواب داد:

_چون خودم راضي نبودم و اميدوار بودم اين وصلت سر نگيره.فکر کردم شايد پونه پشيمون بشه و پسره رو ردش کنه.

بابا با تعجب بيشتري پرسيد:

_ راضي نبودي؟چرا راضي نبودي؟نکنه پسره مشکلي داره؟

مامان جواب داد:

نه .مشکلي نداره_

من دلم راضي نميشد.

بابا با سماجت پرسيد:

_ خب چرا راضي نبودي؟

مامان اما فقط نگاش کرد و هيچي نگفت.بابا وقتي جوابي ازش نشنيد رو به من کرد و گفت:

برو آماده شو بريم بيرون با هم حرف بزنيم._

با تعجب پرسيدم:

_ چه حرفي؟ !





گفت:

_ مى خوام باهات حرف بزنم.

پرسيدم:

_ در مورد چى؟

خيلى جدى گفت:

_ در مورد اين پسره كه مى خواى زنش بشى.

آب دهنمو قورت دادم و به مادرم كه بى حركت وايساده بود نگاهى انداختم و صداى جدي و آمرانه ى پدرمو شنيدم:

_زود بيا.

توى ماشين منتظرتم.

سرمو چرخوندم سمتش.رفت بيرون.پفى كردم و از حياط و از کنار مادرم رد شدم ولي مامان صدام زد:

_پونه!

برگشتم طرفش و پرسيد:

_مى خواى همراش برى؟

romangram.com | @romangram_com