#پونه_2__پارت_102
جواب دادم:
_ چاره اى ندارم.بايد برم.
سرى تكون داد و آهسته گفت:
_ باشه برو.
سريع رفتم توى خونه و اونجا با مادرجون كه توى راهرو وايساده بود برخوردم و اون در حاليكه به حياط چشم دوخته بود پرسيد:
_ بابات بود؟
جواب دادم:
_آره.
و به چيناي دور لبش که بيشتر شده بودن نگاه كردم و به اتاقم رفتم و آماده شدم.و چند دقيقه ي بعد وقتي سوار ماشين بابا شدم متوجه شدم حواسش رفته بود پيش دو تا زنى كه جلوى يكى از خونه ها وايساده بودن و با كنجكاوى سمت ما نگاه مى كردن،هر دو تا شون از همسايه هاى قديمى بودن،شکوه خانوم كه زن آقاى جهانبخش بنگاه دار بود و خيلي هم كنجكاو و فضول بود و توى زندگى همه سرك مى كشيد و دومى زن كريم آقاى بنا بود كه اونم دست كمى از خانوم آقاي جهانبخش نداشت.با اومدن من پدرم خيلى زمزمه وار گفت:
_ اون دو تا رو مى بينى؟
هيچى نگفتم و وقتي سکوتمو ديد گفت:
_ دارن در مورد ما حرف مى زنن.
بى توجه به حرفش پرسيدم:
_ مى خواستين بهم چي بگين؟
با سوال من به خودش اومد و گفت:
_ صبر كن بهت ميگم.
و ماشينشو روشن كرد و با سرعت از خونه دور شد و كمى بعد سرعت ماشينو كمتر كرد و مدتى توى خيابونا گشت و اونقدر به سکوتش ادامه داد که من حوصله م سر رفت و پرسيدم:
_ چى مى خواستين بهم بگين؟
جواب داد:
_ صبر كن اول يه جاى خوب پيدا كنيم.
شونه هامو بالا انداختم و بيرونو تماشا كردم و شنيدم كه با خودش حرف زد:
_ بايد همين دو و برا باشه.پس كجاست؟
و وقتى من سرمو چرخوندم طرفش كه بهش اعتراض كنم و بپرسم چى كجاست.هيجان زده گفت:
_ آهان پيداش كردم خودشه.
با
تعجب تماشاش كردم .ماشينو نگه داشت و رو كرد بهم و گفت:
_ پياده شو.
از ماشين پياده شدم و به سر در جايى كه توقف كرده بود نگاه كردم. يه بستنى فروشى كوچيك با در شيشه اى كوچيك !از خودم پرسيدم باباى من يه همچون جايى رو از كجا ميشناسه؟اونم توى شهرى كه خيلى باهاش اشنا نيست!اما بابا بهم مهلت اينو كه بيشتر فكر كنم نداد و صدام زد:
_ بيا ديگه!
دنبالش رفتم و وقتى داخل شدم از گرماى مطبوعى كه فضا رو گرفته بود و بوى خوشايند وانيل احساس خوبى بهم دست.مخصوصا وقتي آرامشو توي چهره هاي عده ي کمي که پشت ميزا نشسته بودن و حين خوردن بستنياشون حرف ميزدن حس خوبم شدت بيشتري پيدا کرد.با اشاره ي بابا دنبالش راه افتادم و رفتيم يه گوشه ى دنج نشستيم و اون سفارش بستنى وانيلى داد كه مى دونست دوست دارم و بعد من سوالى رو كه ذهنمو مشغول خودش كرده بود در حاليكه دور و برمو نگاه مى كردم پرسيدم:
_ شما اينجا رو از كجا ميشناسين؟!
دستاشو روى ميز به هم قلاب كرد و جواب داد:
romangram.com | @romangram_com