#پونه_2__پارت_103


_ يه زمانى با مادرت ميومديم اينجا.

گفتم:

_ ولى از اون موقع خيلى وقته كه گذشته،از كجا مطمئن بودين هنوزم اين بستنى فروشى اينجاست؟!

جواب داد:

_ چون بعد از جدايى از مادرت من بازم به اين شهر رفت و آمد داشتم.

متعجب پرسيدم:

_چرا؟

بدون اينكه چشم ازم برداره جواب داد:

_ براى ديدن تو ميومدم.و بعد از اينكه موفق مى شدم ببينمت ميومدم اينجا.

حيرت زده و ناباور بهش خيره شدم و گفتم:

_منو؟!

سرشو تكون داد و گفت:

_وقتى از همه چيز و همه كس خسته مى شدم فقط ديدن دختر كوچولوم مى تونست باعث آرامشم بشه.

نگاهمو چرخوندم و به بستنى سفيد رنگ زل زدم و گفتم:

فكر مى كردم اصلا بهم فكر نمى كنين.

صداى نفس عميقى رو كه كشيد شنيدم:

_ مگه يه چنين چيزى ممكنه؟چطور مى تونستم دختر كوچولومو فراموش كنم؟من هميشه به تو فكر مى كنم حتى تو بدترين لحظه ها.

خواستم بگم هيچ وقت اينو بهم نگفته اما اون حرفو عوض كرد و گفت:

_ خب بهتره در مورد اون پسره حرف بزنيم،در موردش برام بگو.

پرسيدم:

_مگه مامان در موردش بهتون نگفته؟

با بى حوصلگى گفت:

_ من به حرف مادرت كارى ندارم مى خوام حرفاى خودتو بشنوم.

پرسيدم:

_چى مى خواين ازش بدونين؟

گفت:هر چى ازش مى دونى بگو.

سرمو انداختم پايين و بستنيمو هم زدم و گفتم:

_ اسمش عليه باباش توى بازار ميوه فروشى داره و دوست بابا جونه.خودش جوشكار ساختمونه و ديپلم جوشكارى داره.خونواده شون پرجمعيته.يه برادرش و يكى از خواهراشم ازدواج كردن،خودشم پسر خوبيه.

به اينجا كه رسيدم سرمو بلند كردم و گفتم:

_ همين.

بابا بدون اينكه پلك بزنه به يه گوشه خيره شده بود:

_پسره از خودش چى داره؟

romangram.com | @romangram_com