#پونه_2__پارت_104
گفت:
_ مى خوام باهات حرف بزنم.
پرسيدم:
_ در مورد چى؟
خيلى جدى گفت:
_ در مورد اين پسره كه مى خواى زنش بشى.
آب دهنمو قورت دادم و به مادرم كه بى حركت وايساده بود نگاهى انداختم و صداى جدي و آمرانه ى پدرمو شنيدم:
_زود بيا.
توى ماشين منتظرتم.
سرمو چرخوندم سمتش.رفت بيرون.پفى كردم و از حياط و از کنار مادرم رد شدم ولي مامان صدام زد:
_پونه!
برگشتم طرفش و پرسيد:
_مى خواى همراش برى؟
جواب دادم:
_ چاره اى ندارم.بايد برم.
سرى تكون داد و آهسته گفت:
_ باشه برو.
سريع رفتم توى خونه و اونجا با مادرجون كه توى راهرو وايساده بود برخوردم و اون در حاليكه به حياط چشم دوخته بود پرسيد:
_ بابات بود؟
جواب دادم:
_آره.
و به چيناي دور لبش که بيشتر شده بودن نگاه كردم و به اتاقم رفتم و آماده شدم.و چند دقيقه ي بعد وقتي سوار ماشين بابا شدم متوجه شدم حواسش رفته بود پيش دو تا زنى كه جلوى يكى از خونه ها وايساده بودن و با كنجكاوى سمت ما نگاه مى كردن،هر دو تا شون از همسايه هاى قديمى بودن،شکوه خانوم كه زن آقاى جهانبخش بنگاه دار بود و خيلي هم كنجكاو و فضول بود و توى زندگى همه سرك مى كشيد و دومى زن كريم آقاى بنا بود كه اونم دست كمى از خانوم آقاي جهانبخش نداشت.با اومدن من پدرم خيلى زمزمه وار گفت:
_ اون دو تا رو مى بينى؟
هيچى نگفتم و وقتي سکوتمو ديد گفت:
_ دارن در مورد ما حرف مى زنن.
بى توجه به حرفش پرسيدم:
_ مى خواستين بهم چي بگين؟
با سوال من به خودش اومد و گفت:
_ صبر كن بهت ميگم.
و ماشينشو روشن كرد و با سرعت از خونه دور شد و كمى بعد سرعت ماشينو كمتر كرد و مدتى توى خيابونا گشت و اونقدر به سکوتش ادامه داد که من حوصله م سر رفت و پرسيدم:
_ چى مى خواستين بهم بگين؟
جواب داد:
romangram.com | @romangram_com