#پونه_2__پارت_105


_ صبر كن اول يه جاى خوب پيدا كنيم.

شونه هامو بالا انداختم و بيرونو تماشا كردم و شنيدم كه با خودش حرف زد:

_ بايد همين دو و برا باشه.پس كجاست؟

و وقتى من سرمو چرخوندم طرفش كه بهش اعتراض كنم و بپرسم چى كجاست.هيجان زده گفت:

_ آهان پيداش كردم خودشه.

با

تعجب تماشاش كردم .ماشينو نگه داشت و رو كرد بهم و گفت:

_ پياده شو.

از ماشين پياده شدم و به سر در جايى كه توقف كرده بود نگاه كردم. يه بستنى فروشى كوچيك با در شيشه اى كوچيك !از خودم پرسيدم باباى من يه همچون جايى رو از كجا ميشناسه؟اونم توى شهرى كه خيلى باهاش اشنا نيست!اما بابا بهم مهلت اينو كه بيشتر فكر كنم نداد و صدام زد:

_ بيا ديگه!

دنبالش رفتم و وقتى داخل شدم از گرماى مطبوعى كه فضا رو گرفته بود و بوى خوشايند وانيل احساس خوبى بهم دست.مخصوصا وقتي آرامشو توي چهره هاي عده ي کمي که پشت ميزا نشسته بودن و حين خوردن بستنياشون حرف ميزدن حس خوبم شدت بيشتري پيدا کرد.با اشاره ي بابا دنبالش راه افتادم و رفتيم يه گوشه ى دنج نشستيم و اون سفارش بستنى وانيلى داد كه مى دونست دوست دارم و بعد من سوالى رو كه ذهنمو مشغول خودش كرده بود در حاليكه دور و برمو نگاه مى كردم پرسيدم:

_ شما اينجا رو از كجا ميشناسين؟!

دستاشو روى ميز به هم قلاب كرد و جواب داد:

_ يه زمانى با مادرت ميومديم اينجا.

گفتم:

_ ولى از اون موقع خيلى وقته كه گذشته،از كجا مطمئن بودين هنوزم اين بستنى فروشى اينجاست؟!

جواب داد:

_ چون بعد از جدايى از مادرت من بازم به اين شهر رفت و آمد داشتم.

متعجب پرسيدم:

_چرا؟

بدون اينكه چشم ازم برداره جواب داد:

_ براى ديدن تو ميومدم.و بعد از اينكه موفق مى شدم ببينمت ميومدم اينجا.

حيرت زده و ناباور بهش خيره شدم و گفتم:

_منو؟!

سرشو تكون داد و گفت:

_وقتى از همه چيز و همه كس خسته مى شدم فقط ديدن دختر كوچولوم مى تونست باعث آرامشم بشه.

نگاهمو چرخوندم و به بستنى سفيد رنگ زل زدم و گفتم:

فكر مى كردم اصلا بهم فكر نمى كنين.

صداى نفس عميقى رو كه كشيد شنيدم:

_ مگه يه چنين چيزى ممكنه؟چطور مى تونستم دختر كوچولومو فراموش كنم؟من هميشه به تو فكر مى كنم حتى تو بدترين لحظه ها.

خواستم بگم هيچ وقت اينو بهم نگفته اما اون حرفو عوض كرد و گفت:

_ خب بهتره در مورد اون پسره حرف بزنيم،در موردش برام بگو.

romangram.com | @romangram_com