#پونه_2__پارت_106
پرسيدم:
_مگه مامان در موردش بهتون نگفته؟
با بى حوصلگى گفت:
_ من به حرف مادرت كارى ندارم مى خوام حرفاى خودتو بشنوم.
پرسيدم:
_چى مى خواين ازش بدونين؟
گفت:هر چى ازش مى دونى بگو.
سرمو انداختم پايين و بستنيمو هم زدم و گفتم:
_ اسمش عليه باباش توى بازار ميوه فروشى داره و دوست بابا جونه.خودش جوشكار ساختمونه و ديپلم جوشكارى داره.خونواده شون پرجمعيته.يه برادرش و يكى از خواهراشم ازدواج كردن،خودشم پسر خوبيه.
به اينجا كه رسيدم سرمو بلند كردم و گفتم:
_ همين.
بابا بدون اينكه پلك بزنه به يه گوشه خيره شده بود:
_پسره از خودش چى داره؟
جواب دادم:
_يه موتور.
تند نگام كرد و پرسيد:
_فقط همين؟اون مى خواد تورو با يه موتور خوشبخت كنه؟
از حرفش خوشم نيومد و با رنجيدگى گفتم:
_همه كه از اول مثل شما پولدار به دنيا نيومدن.
سريع جواب داد:
_درسته ولى تو لياقتت بيشتر از پسر يه ميوه فروشه.
اخم كردم و نگاش نكردم و اون ادامه داد:
_اگه با كيان مخالفت نكردم واسه اين بود كه پسرخاله ت بود و لااقل يه شغل ثابت و تحصيلاتى داشت ولى اين پسره كه يهو پيداش شده رو اصلا نمى تونم قبول كنم و نظرم اينه که تو با اين انتخابت خودتو بدبخت كنى.
بعد خيلى آروم گفت:
_وقتى شنيدم با پسرخاله ت
به هم زدى ته دلم خوشحال شدم چون مى دونستم خيلى از جوونا تو فاميل ما هستن كه لايق دختر من هستن و وضعيت ماليشون هم خيلى عاليه.
منظورشو فهميدم.منظورش از موقعيت عالى و فاميل فاميل ثروتمند خودش بود اما نمى دونست اين چيزا براى من اصلا اهميت نداره و تنها چيزى كه دنبالشم يه كم آرامشه،آرامشى كه مدتى بود از دست رفته بود.
_ ولى من دنبال موقعيت و ثروت نيستم.
صداى خودمو شنيدم و بعد ادامه دادم:
_من فقط مى خوام يه زندگى ساده و آروم و بى سرو صدا دور از جار و جنجال و زرق و برق داشته باشم.
بابا با شنيدن حرفاى من گفت:
_ ولى برخلاف تو نظر من اينه كه تو بايد تو بهترين شرايط زندگى كنى.
romangram.com | @romangram_com