#پونه_2__پارت_107


گفتم:

_من اونجور زندگى كردنو دوست ندارم.

با اعتراض گفت:

_آخه چرا؟مردم آرزوشونه كه...

حرفشو تندى قطع كردم و گفتم:

_چون دلم نمى خواد بشم يكى مثل باران

چشماش با شنيدن حرف من گرد شد و حيرت و ناباوري رو توي نگاهش ديدم و باز نگاهم چرخيد روي ميز و آرومتر گفتم:

_ نمي خوام يه نفر مثل آرمين...

ديگه حرفي نزدم و اون که تا ته حرفمو خونده بود پرسيد:

_تو در مورد آرمين...چيزي شنيدي؟

دوباره نگاهمو بهش دختم و حرفي نزدم.با اصرار اسممو صدا زد:

_ پونه!

جواب دادم:

_ آره خبر دارم

بدون اينکه ازم توضيحي بخواد پفي کرد و خودش نتيجه گيري کرد:

_ حتما باران قضيه رو بهت گفته.

گفتم:

_ فکر نمي کردم اون

حرفمو نا تموم گذاشتم و بابا گفت:

_دوستشو هنوز نتونستن بگيرن.آرمين گفته که از دخترايي که گولشون ميزده و سرکارشون ميذاشته هيچ پولي نگرفته و فقط واسه سرگرمي سرکارشون ميذاشته و بهشون وعده ي ازدواج مي داده.ولي دوستش کلي پول از دخترا گرفته و فرار کرده.اون ميگه همه ش زير سر دوستش بوده..

سعي کردم خودمو بي تفاوت نشون بدم و با اين حال پرسيدم:

_ حالا چي ميشه؟

بابا متفکر سري تکون داد و گفت:

_ نمي دونم.هنوز دارن دنبال دوستش مي گردن

پرسيدم:

ممکنه از کشور خارج شده باشه؟

بابا جواب داد:

_ احتمالش هست.

و من با اينکه ذهنم پر از سوال بود ديگه حرفي در مورد آرمين نزدم.نخواستم بيشتر کنجکاويمو نشون بدم و پدرمو به شک بندازم و فکر کنه دخترش يکي از قربانياي پسر عمه ش بوده.بنابراين سکوت کردم و اون که انگار فکر کرده بود قصيه زياد برام مهم نيست که بازم رفت سر بحث خودمون و گفت:

_تو فکر مي کني همه ي اونايي که توي فاميل پدريت هستن و پولدارن آدماي غير قابل اعتمادي هستن در حاليکه اين طور نيست و خيلياشون...

خيلي جدي گفتم:

_ ولي من نمي خوام به اون خيليايي که شما دارين در موردشون حرف ميزنين فکر کنم.من يه زندگي ساکت و آروم و بي دردسر مي خوام.

romangram.com | @romangram_com