#پونه_2__پارت_108
براي چند دقيقه چيزي نگفت اما وقتي دوباره شروع کرد به حرف زدن گفت:
ولي من چطور مي تونم راضي بشم دخترم تن به يه زندگي ساده و فقيرانه بده؟
جواب دادم:
همون طور که توي تموم اين سالا راضي شدين.
با شرمندگي مدتي سکوت کرد و بعد گفت:_
نمي دونم شايدم حق با تو باشه.ولي من بايد اين پسره و خونواده شو ببينم_
سرمو بلند کردم و پرسيدم:
_چي مي خواين بهشون بگين؟
جواب داد:
مي خوام ببينمشون و مطمئن بشم که لياقت تو رو دارن:
با اعتراض گفتم:
بابا!_
دستشو تکون داد و گفت:
هيچي نگو.من تا مطمئن نشم به اين ازدواج رضايت نميدم_
حرفي نزدم.اون حق داشت به عنوان پدرم در مورد ازدواج من رضايت بده يا نده.هر چند هيچ وقت نميديدمش و ازم دور بود و به قول خودش فقط ميومد و از دور منو ميديد.
(2)
خودمو توى آينه با اون لباس فيروزه اى و آرايشى كه صورتمو كاملا عوض كرده بود ورانداز كردم.ولى فقط يه نگاه كوتاه بود اونم نه از سر كنجكاوى كه از سر اضطراب و دلهره ديگه چيزى تا اومدن على نمونده بود،فرصتي تانشستن سر سفره ى عقد وگفتن كلمه ى بله نمونده بود و من اونقدر دلهره داشتم كه خدا خدا مى كردم همه چى هر چه زودتر تموم بشه و از تموم اين حساى آزار دهنده خلاص بشم.آب دهنمو قورت دادم و به دامنم نگاهى انداختم و بالاخره جاريم خبر داد داماد بيرون منتظره و سر و صداى شاد بهناز خجالتى و فرزانه و مهناز بلند شد و در حاليكه شاد و پر سر و صدا بودن منو
همراهى كردن،عمه ى على منو تو خونه ي خودش آرايش كرده بود و با وجود اينكه مي گفت سالهاست خودشو بازنشسته کرده اما كارش واقعا عالى بود و اينو همه ي اونايي که دور و برم جمع شده بودن و همرام بودن اعتراف کردن.يكى گفت:
_ على توى حياط منتظره.
و دور و بريام منو تا حياط همراهى كردن،سرم پايين بود و على رو نمى ديدم فقط كفشاشو ديدم كه جلو اومد و صداي هلهله ى شاد زنا و دختراي اطرافمو شنيدم و دسته گلي رو به طرفم گرفته شد دستم گرفتم و صداى على رو كه شنيدم گفت:
_بريم.
راه افتاديم.از حياط بيرون رفتيم و على در ماشينو باز كرد و نشستم روي صندلى جلو و چند نفر عقب نشستن و على ماشين برادرشو راه انداخت ،نه اون حرفى ميزد و نه من. فقط صداى آهنگ شادى فضاى ماشينو پر كرده بود و صداى حرف زدن عمه و
مادرم و خواهر بزرگتر على که عقب نشسته بودن و حرف مى زدن،من گرمم بود و دلم مى خواست همون موقع چادرو از سرم در بيارم.ولى خجالت مى كشيدم.قرار بود بريم محضر عقد كنيم و بعدش بريم خونه ى ما.جلوى محضر كه رسيديم ماشين وايساد و پياده شديم و داخل رفتيم،اونجا دايى اسد و باباجون و پدرم عزيز آقا و مهران منتظرمون بودن .پدرم با ديدنم اومد طرفمون و بعد از سلام و احوالپرسى و بوسيدن من و تبريک گفتن رو بهم كرد و گفت:
_بابايى يه دقيقه مياى؟
بدون اينكه يه كلمه حرف بزنم همراهش رفتم و وقتى يه گوشه وايساد منم وايسادم و اون موقع بود كه
پرسيد:
_تو در مورد تصميمى كه گرفتى مطمئنى؟
جواب دادم:
_بله.
دستاشو روى شونه هام گذاشت و گفت
_ باشه.ولى من بازم ميگم تو لياقتت بيشتر از ايناست.
در مقابلش سكوت كردم چون ما حرفامونو قبلابا هم زده بوديم و ديگه نيازى نبود بيشتر بحث كنيم.و همينو هم بهش گفتم:
romangram.com | @romangram_com