#پونه_2__پارت_109


_ لازم نيست در اين مورد بيشتر بحث كنيم.ما حرفامونو قبلا زديم.

و بعد ديگه پدرم چيزى نگفت.اون قبول کرده بود رضايت بده و ديگه نبايد مخالفت مي کرد و خودش هم اينو مي دونست و من خبر نداشتم علي چه جوري قانعش کرده و چند دقيقه ى بعد من و على كنار هم نشسته بوديم و عاقد خطبه ى عقدو خوند و ما رو عقد هم در آورد و از همه طرف تبريک شنيديم و باباجون هر دو ما رو بوسيد و دستامونو تو دست هم گذاشت و برامون آرزوي خوشبختي کرد و بعد پدرم اومد و من و علي رو بوسيد و از شوهرم خواست هميشه مواظبم باشه.و بعد مادرم با چشماي پر از اشک و عمه خانوم و بقيه و من که بين اون جمع شاد و هيجان زده قرار گرفته بودم حال خودمو نمي فهميدم و اصلا نمي دونستم دارم چيکار مي کنم و فقط وقتي به خودم اومدم که ديدم توي ماشين کنار علي نشستم و

هيجان زده و پر اضطراب و داغ مدام روي صندلي جا به جا ميشم و اون...نمى تونستم بفهمم اون چه احساسى داره و سعي مي کردم بيرونو تماشا کنم،احساس گرما توي اون هواي سرد بد جورى اذيتم مى كرد و دلم مى خواست مى تونستم خودمو از اون موقعيت نجات بدم.توى فكر بودم كه داغى و فشار دستى رو روى دستم حس كردم،اولين تماس دست اون نبود و قبلش باباجون دستاي ما رو تو دست هم گذاشته بود اما دلم از تماس دستش و احساس گرماش لرزيد ولى صدايى ازش نشنيدم .فقط دستشو روى دستم گذاشته بود و وقتى رسيديم جلوى خونه ى ما سريع از ماشين پياده شد و در سمت منو باز كرد و دستمو گرفت،پياده شدم و در حاليكه به سمت جمعيتى

كه با اسپند و نقل منتظرمون بودن مي رفتيم باز همون حس دلهره به سراغم اومد.حالا ديگه زني بودم که شوهري داشتم و بعدها هم اين زنانگيم کامل ميشد و همين در من اضطراب عجيبي به وجود آورده بود. ما رو تا داخل و جاى نشستنمون همراهى كردن،جشن ساده اى بود كه با وجود سادگيش پرشور برگزار مى شد،بزرگترا گفته بودن کمتر سر و صدا بشه و مراسم سنگين برگزار بشه ولي جوونترا به اين چيزا پا بند نبودن و مي خواستن بزنن و بکوبن و برقصن و شاد باشن و کي مي تونست جلوي شور و نشاط ججوني رو بگيره؟هيچ کس...اما من نه به جشن و نه رقص خواهراى شوهرم هيچ توجهى نداشتم .فقط با چشم دنبال كتايون مي گشتم و وقتى پيداش كردم از شادى دلم ريخت اما اون توجهى به من نداشت ،كنار دخترعموش داشت رقص دخترا رو تماشا مى كرد،براى همين به شيوا حسوديم شد و دلم خواست به جاى اون من كنار كتايون بودم،همه ميومدن به من و على تبريك مى گفتن اما كتايون هيچ حركتى نمى كرد،حتى وقتى خاله اومد كنارش و در گوشى باهاش

حرف زد اون فقط اخم كرد و شيوا تنهايى اومد و به ما دو تا تبريك گفت که براي تشکر ازش بلند شدم و باهاش دست دادم و روبوسى كردم و سعى كردم رفتار كتايونو ناديده بگيرم و حواسمو بدم به جشنى كه به افتخار من و شوهرم برگزار شده بود.اما احساس مى كردم دلم گرفته،حتى وقتى بعداز رفتن مهمونا كاوه اومد و با همون خوشرويى سابق و در حاليكه منو خواهر كوچولو صدا ميزد بهم تبريك گفت بازم خيلى خوشحال نبودم.

.بالاخره زمانى رسيد كه من و على رو براي چند دقيقه اي با هم تنها گذاشتن و اين تنها شدن يهو يه ترس ناگهانى به جونم

انداخت،اما چرا بايد مى ترسيدم وقتى كه اون شوهرم بود و خودم قبولش كرده بودم.با اين حال هيچ حركتى نكردم ولي وقتي اون دستشو روى دستم گذاشت از جا پريدم،روى يه مبل دو نفره نشسته بوديم كه امكان هر حركتى رو براش آسون مى كرد:

_ پونه!

دلم با شنيدن صداش ريخت و سرمو چرخوندم و با ديدنش با اون سر و وضع تازه متوجه تغييراتي که کرده بود شدم.لباساي نوش برازنده ش بودن و ظاهر شيک و مرتبش زمين تا آسمون تغييرش داده بود.ديگه از اون علي ساده و جدي که قيافه ش خشن نشون مي داد خبري نبود.مرد جووني که کنارم نشسته بود هيچ شباهتي با اون علي سابق نداشت و من برق نگاهشو ديدم و ديدم خودشو جلو تر كشيد و وقتى بهم نزديك شد تمام قد منو به سمت خودش چرخوند:

_ نمى خواى حرفى بزنى؟

صداش خفه بود و مى لرزيد.

بريده بريده گفتم:

_چيزى ندارم كه بگم.

ونگاهمو دوختم به رنگ آبى فيروزه اي لباسم اما اون با دستش سرمو بالا آورد و گفت:

_بازم خجالت؟!

و وقتى هيچى

نگفتم منو كشيد سمت خودش وپيشونيمو بوسيد و به همين اکتفا کرد و شايد مي ترسيد و فکر مي کرد نبايد به من دست بزنه و باورش نشده بود که به هم محرميم.پيشونيمو که بوسيد زير گوشم گفت:

_چقدر منتظراين لحظه بودم كه به هم محرم بشيم.

و اين بار دستامو توي دستاش گرفت و فقط نگام کرد و به روم لبخند زد و من تعجب کردم.از رفتارش و اون همه آرامشي که توي اون لحظه داشت تعجب کردم.

فصل بيست و هشتم

(1)

به كتاب آشپزى پشت ويترين كتابفروشى نگاه كردم

،اما خيلى زود نگاهمو ازش گرفتم و به ويترين پشت كردم،كتاب! چه احتياجى به كتاب بود وقتى مى تونستم از مادرجون و مادرم خيلى چيزا ياد بگيرم؟!با اين فکر توى پياده رو راه افتادم و كسل و بى حوصله و در حاليكه ويترين مغازه ها رو تماشا مى كردم به على فكركردم،يه هفته از عقدمون مى گذشت و هنوز نتونسته بوديم درست و حسابي همديگه رو ببينيم،اون گرفتار کاراش بود و فرصت نمي کرد به ديدن من بياد و شايد هم روش نمي شد و منم خجالت مي کشيدم برم ببينمش و از طرفي هم اين کارو درست نمي دونستم و فکر مي کردم اينطوري خودمو سبک مي کنم و ممکنه خونواده ي شوهرم در موردم فکراي بد بکنن.براي همين قرار شده بود خونواده ى على جمعه ما رو دعوت كنن به خونه شون و اون روز پنج شنبه بود و من رفته بودم آرايشگاه و موهامو براى

خوشايند على که گفته بود موي بلند دوست نداره موهامو كوتاه كرده بودم. موهاى قشنگ نازنينمو سپرده بودم دست آرايشگر و حالا با وجود اينكه احساس سبكى مى كردم اما از كوتاه كردن موهام ناراحت بودم .با اين حال به خاطررضايت اون راضى به اين كار شده بودم و اين چيزى بود كه بهم گفته شده بود،اينكه تمام حواس و توجهم بايد به شوهرم باشه و كارهايى رو انجام بدم كه رضايت اونو جلب كنه و نظرشو محترم بدونم و بهش احترام بذارم،بله اينا رو بهم گفته بودن تا به وسيله ي اين كارا و رفتارا

هميشه خوشبختيم تضمين باشه ولى نمى دونستم على هم بايد كارى انجام مى داد يا نه که ضامن خوشبختيمون باشه يا !غرق در فكر مشغول قدم زدن بودم،از بازار رد شدم و به خيابوناى خلوت ترى رسيدم و درحاليكه از كنار پارك ساكت و خلوت كوچيك و بى حفاظى ردمي شدم صداى آشنايى شنيدم:

_پونه!

صداى على بود که با شنيدنش دلم ريخت و تندي برگشتم. از موتورش فاصله گرفت و اومد سمتم:

_ سلام.

جواب سلامشو خيلى فورى دادم:

_سلام.

پرسيد:

_ جايى مى رفتى؟

romangram.com | @romangram_com