#پونه_2__پارت_110


چادرمو كه جمع كرده بودم جمعتر كردم و جواب دادم:

_ نه داشتم از آرايشگاه بر مى گشتم،موهامو کوتاه کردم.

نگاهى به صورتم انداخت و پرسيد:واقعا؟

و وقتي سرمو تکون دادم لبخند کمرنگي گوشه ي لبش ظاهر شد و پرسيد:

_ الان دارى ميرى خونه؟

بازم سرمو

تكون دادم،مدت كوتاهى سكوت كرد و بعد پرسيد:

_ کار خاصي که تو خونه نداري انجام بدي؟

جواب دادم:

_ نه.

کمي فکر کرد و گفت:

_ خب ميگم حالا که تو خونه کاري نداري چطوره بريم خونه ى ما.

با كمرويى گفتم:

_خونه ى شما؟!

گفت:

_آره ميريم خونه ى ما ناهارو اونجا مي خوري بعد خودم مي رسونمت خونه تون.

گفتم:

_ولى آخه اين درست نيست،بدون خونواده م و تنهايي.تازه قراره كه...

حرفمو قطع كرد و گفت:

_مى دونم چى مى خواى بگى ولى لازم نيست نگران باشى.كار بد و اشتباهى نمى كنى تو زن منى و من كه شوهرتم دعوتت كردم به ناهار اينم نه زشته و نه نادرست.تازه خونواده ي تو اينجا جلوت وايساده.

از حرفش و اشاره اي که به خودش کرد خجالت کشيدم و گفتم:

_آخه مادرم خبر نداره و نگران ميشه.

پرسيد:

_پس تلفنو واسه چى اختراع كردن؟

و ادامه داد:

_خودم يه زنگ بهشون ميزنم ميگم مى برمت خونه ى خودمون.

حرفى نزدم،آخه حرفى براى گفتن باقى نذاشته بود،درحاليكه راه مى افتاد گفت:

_ بريم.

به موتورش اشاره كردم و گفتم:

_ پس موتورت!

چرخيد و نيم نگاهى بهش انداخت و گفت:

_ نترس الان يه زنگ ميزنم به بهنام ميگم بياد ببردش.الان مغازه ى بابامه،به اينجا نزديكه زود ميرسه.

romangram.com | @romangram_com