#پونه_2__پارت_111
گوشيشو در آورد و مشغول شماره گرفتن شد و بعد از مدت كوتاهى مشغول حرف زدن با صداى اون ور خط شد:
_ الو بهنام! موتوره رو گذاشتم جلوى پارك كوچيكه بيا ببرش.
_ ...
_ نه من با پونه داريم ميريم خونه،ببين سوييچ زاپاسه كه همرات هست!
_ ...
_ خوبه پس بيا ببرش.
_ ...
_ باشه پس فعلا.
تماسو كه قطع كرد بلافاصله دوباره مشغول شماره گرفتن شد و دوباره سر حرف زدنو باز كرد و من فهميدم داره با مامانم
حرف مي زنه و از حرفاش فهميدم مامان اجازه داده كه همراهش برم و اين شد كه همراه شوهرم به خونه ش رفتم،خونه ى دو طبقه ى قديمى اى كه يه بار براى آرايش آورده بودنم اونجا و اون موقع از شدت خجالت اصلا نگاش نكرده بودم.اما حالا كه پشت در وايساده بودم از همونجا در حال تماشا بودم،خونه ديواراى آجرى داشت و شاخه هاى درختاى توت و ليمو و خرما از پشت ديواراش سرك كشيده بودن،ساختمون هم يه ساختمون آجرى دو طبقه بود .كه طبقه ى دومش عمه عصمت پير زندگى مى كرد.على كه در سبز و آبي سيرو باز كرد كنار وايساد و گفت:
_ برو تو.
سرمو انداختم پايين ورفتم داخل و در حين
قدم گذاشتن توى حياط اون دستشو پشت كمرم گذاشت و منو به داخل راهنمايى كرد و درو پشت سرمون بست.من با تحسين به حياط كاملا تميز و نسبتا بزرگ خونه نگاه كردم و بى اختيار گفتم:
_ چه حياط تميزى!
على در حاليكه هنوز دستش پشت من بود گفت:
_ خب بايدم تميز باشه،ناسلامتى اين خونه چند تا خانوم و کدبانو داره.
حرفى نزدم و همراهش از حياط رد شديم و اون در حال داخل شدن به راهروى پهن و كوتاه خونه صداشو صاف كرد و گفت:
_ ياالله!صابخونه!ما اومديم.
و به من اشاره كرد چادرمو بردارم و در همون موقع خواهرزاده هاي دو قلوش مهيار و مازيار و برادرزاده ش عاطفه که يه دختر يازده دوازده ساله بود با سر و صدا به استقبالمون اومدن و فاطمه خواهر كوچيكتر علي در حاليكه عينك دور طلايى قشنگى روي صورت کک مکي سفيد و بي خونش نشسته بود و يه كتاب
زمين شناسى دستش بود اومد بچه ها رو از دور و برمون دور کرد و سلام كرد:
_ سلام داداش.
ولى وقتى نگاهش متوجه من شد با تعجب چشماي سياه بادومى قشنگشو از پشت شيشه هاى عينك بهم دوخت و سلام كرد:
_ سلام.
معلوم بود انتظار ديدن منو توي اون لحظه نداشت.جواب سلامشو دادم و على رو بهش گفت:
_ پونه امروز ناهار مهمون ماست.
بعد در حاليكه نرم منو به جلو هل مى داد از فاطمه پرسيد:
_ مامان تو آشپزخونه ست؟
و جواب شنيد:
_ آره داره با عمه عصمت و فرزانه و مهناز چايى مى خوره.
_ على منو به سمت آشپزخونه هدايت كرد و يه يا الله ديگه گفت كه يه نفر از توى آشپزخونه جوابشو داد:
_ بفرما تو على آقا نامحرم بينمون نيست.
على منو برد جلوى در آشپزخونه و گفت:
romangram.com | @romangram_com