#پونه_2__پارت_112
_ نيست؟پس تو
چى هستى دختر عمه؟
همزمان چهار تا زنى كه توى آشپزخونه نشسته بودن سراشون به طرف ما چرخيد و چهار جفت چشم متعجب به من دوخته شدن.خجالت زده سلام كردم و على هم بعد از من سلام كرد و دستشو روى شونه م گذاشت و گفت:
_ پونه امروز مهمون ماست.
عمه عصمت كه مشخص بود از ديدن من اونجا تعجب نكرده گفت:
_ سلام به روى ماه هر دو تون.
و بعد از اون مهناز و فرزانه زن مهران با خوشرويى سلام كردن و با من احوالپرسى گرمي كردن و على پرسيد:
_ دعوتمون نمى كنين؟
مهناز لبخند زد و خواست چيزى بگه كه مادر على گفت:
_ بريد بشينيد تو پذيرايى تا براتون چايى بيارم.
على با تعجب گفت:
_ چرا پذيرايى؟!همين جا تو
آشپزخونه ميشينيم ديگه.
مادرش جدى و اخمو جواب داد:
_ جاى مهمون تو اتاق پذيراييه.
_ پونه كه مهمون غريبه نيست،از خودمونه.
اينو مهناز گفت.
اما مادرش جواب داد:
_ مهمون مهمونه فرقى هم نمى كنه.
با شنيدن حرفاى مادرشوهرم زيرچشمى على رو پاييدم و ديدم با يه اخم كمرنگ و قيافه اى جدى داره مادرشو تماشا مى كنه.اما بعد رو به من كرد و گفت:
_ برو تو پذيرايى بشين تا من بيام.
بعد خواهرشو صدا زد:
_ فاطمه!فاطمه!
چهره ى فاطمه از پشت در يكى از اتاقا ظاهر شد:
_ بله داداش!
على در جوابش به من اشاره كرد و گفت:
_پونه رو ببر تو پذيرايى.
فاطمه چشمى گفت و اومد سمت من و راهنماييم كرد به
اتاق پذيرايى كه اتاق بزرگ و دلبازى بود با گچ بريهاى قديمى به شكل گل و ستاره و پنجره هاى بزرگى كه با گلدوناى حسن يوسف تزيين شده بودن.فاطمه تعارف كرد بشينم و در همون حال صداى على رو شنيدم كه خطاب به مادرش گفت:
_ يعنى چى اين رفتارتون،اون زن من و عروس شما و عضو اين خونواده ست.به جاى اينكه طورى رفتار كنين كه احساس غريبى نكنه دارين باعث ميشين...
باقى حرفاش با صداى مادرش قاطى شد:
_ خوبه والله حالا يه چيزى هم طلبكار شديم؟يعنى بد كردم بهش عزت گذاشتم گفتم بره تو اتاق پذيرايى؟
romangram.com | @romangram_com