#پونه_2__پارت_113


_ نه بد نكردى ولى اونقدر سرد و بد رفتار كردى كه آدم فكر مى كرد دارى به

طرفت توهين مى كنى.

على كه اينو گفت نفهميدم مادرش چى جوابشو داد كه مهناز با اعتراض گفت:

_ د مامان!

و عمه گفت:

_ معصومه !على!بسه ديگه زشته.وايسادين باهم دعوا مى كنين!اون دختر بنده ى خدا رو با لب تشنه فرستادين توى اون اتاق؟مهناز عمه!پاشو يه چايى ميوه اى براش ببر.على جان قربون قد و بالات تو هم برو پيشش تنها نمونه.

با شنيدن حرفاشون به شدت احساس بدى بهم دست داد .احساس حقارت همراه با حس غريبى و بغضى شروع كرد به فشار دادن گلوم اما وقتى على به اتاق اومد سعى كردم بغضمو فرو بدم.اون بدون اينکه بياد بشينه همون کنار در وايساد و رو بهم گفت:

_ پونه!پاشو بريم.

تندي بلند شدم و پرسيدم:

_ کجا؟

و سوالم همزمان شد با سوال مهناز که پشت سر بردارش وايساده بود.علي جواب داد:

_ ميريم بيرون ناهار مي خوريم.

_ اوا علي!

مهناز با دست آروم زد تو گونه ي خودش و علي بدون اينکه بهش توجه کنه رو به من با اخم گفت:

_ چرا وايسادي راه بيفت ديگه!

گفتم:

_ آخه...

نذاشت حرف بزنم و با تحکم گفت:

_ آخه بي آخه يالله راه بيفت بريم.

مهناز با صداي خفه اي گفت:

_ علي زشته.مامانو ناراحت مي کني.

علي خواست چيزي بگه که گفتم:

_ نه علي اين درست نيست.

با اخم بهم زل زد و من چادرمو توي بغلم فشار دادم و با ملايمت گفتم:

_ مامانت ناراحت ميشه.بهتره بمونيم.اون چيزي نگفت که باعث ناراحتي بشه.

مدتي فقط نگام کرد و اين بار وقتي عمه عصمت اومد و بهش گفت آرامششو حفظ کنه آروم شد و اومد توي اتاق پذيرايي و من که خيالم راحت شده بود نفس راحتي کشيدم و وقتي اون نشست نشستم و بعد از مدت کوتاهي شنيدم که گفت:

_ متاسفم،مادرم رفتار خوبى نداشت.

آروم زمزمه کردم:

_ اشكالى نداره .

دستشو روي دستم گذاشت و پرسيد:

_ تو که ناراحت نشدى؟

در حين گفتن اين حرف سرشو كج كرد طرفم.منم در جوابش فقط سرمو تكون دادم اما نفهميدم چطور شد که يه قطره اشك از گوشه ى چشمم بيرون زد و باز صداى على رو شنيدم:

romangram.com | @romangram_com