#پونه_2__پارت_114
_ دارى گريه ميكنى؟
تندي جواب دادم:
_ نه.
اما نه گفتنم به آه سردى شباهت داشت.
و اون با لحن پوزش خواهانه اي گفت:
_ مادرم فقط مى خواست بهت عزت و احترام بذاره.
و بعد دوباره با لحن عذرخواهانه اى گفت:
_من واقعا متاسفم.
گفتم:
_ اشکالي نداره.لازم نيست اين همه عذرخواهي کني.
در جوابم بازومو گرفت و فشار داد و گفت:
_ راستي گفتي موهاتو کوتاه کردي؟
خواستم جوابشو بدم كه دستگيره ى در اتاق چرخيد و على سريع بازومو ول کرد .
مهناز که با سينى چاى اومد تو اتاق،من خودمو جمع و مرتب کردم و از على فاصله گرفتم. مهناز با لبخند جلو اومد و سينى رو جلوم گرفت.بدون اينكه نگاش كنم فنجونو برداشتم و تشكر كردم اما حرف مادرجونو كه در مورد احترام به شوهرم بود ياد آوردم و فنجونو گذاشتم جلوى على و همون موقع عمه كه داخل شده بود با ديدن اين حركت من لبخندش زد و زير لب چيزى گفت و پوست شل و وارفته ش تكون خورد .و وقتي يه فنجون چايى واسه خودم برداشتم مهناز سينى رو زمين گذاشت و چند دقيقه ى بعد دور و بر من و على طورى شلوغ شده بود كه حتى نمى تونستيم
به همديگه نگاه كنيم .مهناز،فرزانه،عاطفه دختر فرزانه،دوقلوهاى مهناز،عمه و حتى بهناز خجالتى و كمرو كه تازه از مدرسه برگشته بود تو اتاق جمع بودن،همه به جز مادر شوهرم و فاطمه خواهر كوچيكترعلى كه مى گفتن داره درس مى خونه توي اتاق بودن،همه مى گفتن و مى خنديدن و من حواسم رفته بود به مازيار پنج ساله كه در جواب عموش حرفاى گنده گنده مى زد و گاهي هم به علي که به حرفاي برادرزاده ش مي خنديد نگاه مي کردم كه دستى روى دستم نشست سرمو چرخوندم و مهنازو ديدم كه لبخند ميزنه:
_ معلومه خيلى دوستش دارى.
با تعجب پرسيدم:
_ كى رو؟
مهناز لبخندش پررنگتر شد و به على اشاره كرد و گفت:
_ داداشمو.
از حرفش خجالت كشيدم و صداى خنده شو شنيدم:
_ الهى ببين چه جورى قرمز شد!
-چي شده؟
فرزانه با كنجكاوى به ما دو نفر چشم دوخت و مهناز جوابشو داد:
_ هيچى داشتم با پونه جون شوخى مى كردم.
_ شماها كجا رفتين؟
نمى خواين بياين به من كمك كنين؟
با صداى مادر على فرزانه يكى آروم توى صورت خودش زد و با خنده گفت:
خدا مرگم بده زن دايى دست تنهاست._
و مهناز با اين حرفش تندى پا شد و گفت:
اى واى من دخترا پاشين پاشين كه مادرم الان شاكى ميشه._
بعد رو كرد به بهناز و گفت:
romangram.com | @romangram_com