#پونه_2__پارت_115
_ بهناز پاشو پاشو كه الان دادش در مياد.
بهناز كه درحال چايى خوردن بود گفت:
_ دارم چايى مى خورما.
مهناز درحاليكه دنبال فرزانه مى رفت بيرون گفت:
بدو_
بهناز.
بهناز اهى گفت و فنجون به دست رفت بيرون و من و على مونديم و بچه ها كه على رو كرد بهشون و ازشون پرسيد:
_ بچه ها!شما نميرين بازى كنين؟
مازيار كه سعى مى كرد با دستاى كوچيكش پوست يه پرتقالو بكنه جواب داد:
_ هستيم حالا.
و مهيار كه چشمش به پرتقال توى دست برادرش بود گفت:
_ مامان گفته تو كوچه بازى نكنيم.
مازيار حرف برادرشو ادامه داد:
_ مامان معصومه هم ميگه تو حياط سر و صدا نكنيم.
على كه فهميد از اين راه نمى تونه بچه ها رو دست به سر كنه كيف پولشو درآورد و گفت:
_ پس بياين اين پولو بگيرين بريد واسه خودتون خوراكى بخرين واسه من و زن عمو و بقيه هم بيارين.
بعد رو
كرد به عاطفه كه كنار من نشسته بود و گفت:
_ بيا عاطى بيا اين پولو بگير.
عاطفه سريع پريد پولو گرفت و پرسيد:
_ چى بخريم؟
على جواب داد:
_ هر چى دوست داشتين بخرين فقط زياد بخرين به همه برسه.
عاطفه چشمى گفت و پا شد و رو به مازيار و مهيار گفت:
_ بياين بچه ها.
پسرا پا شدن و دنبالش رفتن و وقتى درو پشت سرشون بستن على گفت:
_ آخيش رفتن.
و به من نگاه كرد و گفت:
_ حالا دوباره تنها شديم.
و به روسريم اشاره كرد و گفت:
_روسريتو بزن كنار ببينم موهاتو.
با خجالت گفتم:
romangram.com | @romangram_com