#پونه_2__پارت_116


_موهامو !

جواب داد:

_ نذاشتن كه ببينم.

با اكراه گره روسريمو باز كردم و از سرم درش

و سرمو در برابر نگاه مشتاقش پايين انداختم:

_ خيلى خوبه،اينجورى قشنگتره.دوست دارم موهات هميشه همينجورى باشن.

حرفى نزدم و اون با اعتراض گفت:

_ تو كه باز سرتو انداختى پايين!

يه كم بهم نزديك شد و چونه مو توى دستش گرفت و گفت:

_ سرتو بيار بالا.بالا آهان حالا شد.

تا وقت ناهار تنها بوديم و كسى ديگه به اتاق پذيرايى نزديك نشد .حتى بچه ها و انگار بزرگترا ازشون اينطور خواسته بودن تا ما دو تا بيشتر تنها باشيم.على هم از اين تنهايى دو نفره نهايت استفاده رو برد.اما بعد از دو ساعت وقتى صداى شاد عزيز آقا توى خونه پيچيد و صداى بهنام كه خواهر كوچيكش فاطمه رو صدا ميزد . خونه با ورودشون انگار جون تازه اى گرفت و على هم ديگه تنها بودنو جايز ندونست و با هم به جمع خونوادگيشون ملحق شديم و من كه شرمزده بين اون جمع قرار گرفته بودم و نگاه ها رو متوجه خودم مى ديدم با اين تصور كه همه از اتفاقات بين من و شوهرم با خبرن

پر از شرم و با احساسى آميخته با گناه در برابر ابراز محبت هاى پدرشوهرم فقط سكوت كردم و نگاهمو ازش گرفتم و با اين حال وقتى سفره پهن شد و همه دور سفره نشستن و من به عنوان عروس اون خونواده كنار شوهرم نشستم و از توجه اعضاى خونواده ش مخصوصا پدرش برخوردار شدم حس خيلى خوبى بهم دست داد و اون احساس گناهو فراموش كردم.سر سفره عزيز آقا كه خودش براى همه غذا مى كشيد اول براى مادر على و بعد براى عضو جديد خونواده يعنى من غذا كشيد.

در واقع اون كسى بود كه بيشتر از همه از ديدنم توى جمع خانوادگيشون خوشحال بود و طورى با مهربونى باهام رفتار مى كرد كه صداى دخترا و عروس بزرگشو درآورد و فرزانه كه انگار بيشتر حسوديش شده بود چينى به پيشونى كوتاهش داد كه بين ابروهاى نازك هلاليش خط افتاد و رو به عزيز آقا گفت:

_ دايى!تو چرا فقط به پونه توجه مى كنى؟نو كه اومد به بازار كهنه ميشه دلازار؟

و قرى به سر و گردنش داد و عزيزآقا خنديد و با مهربونى و خوش زبونى گفت:

_ باز تو يه نفرو پيدا كردى بهش حسودى كنى هلوانجيرى؟

با اين حرفش فرزانه نتونست جلوى خنده شو بگيره و عزيز آقا با محبت به من

بهم نگاه كرد و گفت:

_ عروس بزرگ عزيزه و همونقدر هم عروس كوچيك.

مهناز كه داشت براى مازيار آب مى ريخت به بهنام اشاره كرد و چشمك زد و پرسيد:

_ حالا اگه عروس كوچيكتر بياد چى؟

و با اين حرفش بهنام باهوش با اينكه سرش پايين بود و حواسش به غذا خوردنش بود سرخ شد و به سرفه افتاد و همه رو به خنده انداخت و فرزانه با نازى كه توى صداش بود خنديد و گفت:

_ لابد اون عزيزتر از ما ميشه.

و يه ليوان آب واسه بهنام كه هنوز سرفه مى كرد ريخت و داد دستش كه اونم در حاليكه آبو مى گرفت با اعتراض گفت:

_ نميشه اين بحثارو سر سفره راه نندازين؟بابا حداقل بذارين واسه بعد غذا.

و باز

همه خنديدن و من هم خنده م گرفت و در حين خنده چشمم به مادرشوهرم افتاد و ديدم لبخندى كنج لبش نشسته و با غرور منو نگاه مى كنه و انگار مى خواست بگه مى بينى اينا پسراى من و خونواده ى من هستن و هميشه هم براى من باقى مى مونن و جايگاهم ريشه دارتر و محكمتره و حواست بايد جمع باشه و اينو يادت نره.





اما من نگاهمو ازش گرفتم و توي دلم گفتم نه.هيچ وقت يادم نميره.هيچ وقت که شما خانوم چه جايگاهي توي اين خونه دارين.چون اصلا قرار نيست جاي شما رو بگيرم و نمي خواد از اين بابت نگران يا ناراحت باشين.

ولي با اين حال سنگيني نگاهشو روي خودم حس مي کردم و از اين نگاه در عذاب بودم و حس بدي بهم دست داده بود.يه حس خيلي بد که حتي موقع رفتن هم همراهم بود و فقط وقتي از بين رفت که همراه علي از در حياط زدم بيرون و به پيشنهاد اون با هم راه افتاديم تا توي اون هواي خوب قدم بزنيم و حرف بزنيم.موقع راه رفتن کنار همديگه چند دقيقه اى رو تو سكوت قدم زديم.من گاهي خيابون رو که جلوي رومون بود نگاه مي کردم و گاهي حواسم ميرفت پيش علي كه آستيناى پيراهن سبزشو بالا زده بود و رفته بود توى فكر .خيلي دلم مي خواست بدونم داره به چي فکر مي کنه اما دوست داشتم خودش بهم بگه چي توي سرشه و اين خواسته ي من خيلي زود برآورده شد و يهو اون از فكر بيرون اومد و ازم پرسيد:

_ پونه تو از رفتار مادرم ناراحت شدى؟

romangram.com | @romangram_com