#پونه_2__پارت_117
جواب دادم:
_ نه.
نفس عميقى كشيد و پرسيد:
_ واقعا؟
جواب دادم:
_ خب
اولش چرا ناراحت شدم ولى بعد ديدم چيزى واسه ناراحتى وجود نداره .
با جواب من مدتى ساكت موند و بعد دوباره شروع كرد به حرف زدن :
_ اون اصلا قصد بدي نداره.فقط هنوز از ازدواج ما دو تا دلخوره و تا دلخوريش از بين بره يه کم طول مي کشه.
حرفي نزدم و فقط با خودم فکر کردم.طول مي کشه.حتما خيلي هم طول مي کشه و من بيچاره بايد تحملش کنم.
_ راستي مى خوام خونه ى عمه رو رنگ كنم. مياى كمك؟
مى دونستم قراره تو خونه ى عمه ش كه ديوار به ديوار خونه ي خودشون بود زندگى كنيم.آخه عمه عصمت خيلي وقت بود ديگه توي اون خونه زندگي نمي کرد و براي فرار از تنهايي رفته بود طبقه ي دوم خونه ي برادرش.
به پسر بچه اي که کوله به پشت داشت از کنار خيابون مي دويد نگاه کردم و گفتم:
_ من بيام؟
گفت:
_ آره مياى؟
واسه چند ثانيه نگاهمو کشيدم سمت آسمون و جواب دادم:
_ نمى دونم شايد...اگه بدونم کي مي خواي رنگش کني...
با نوک پاش يه سنگ ريزه رو پرت کرد توي جوي آب و جواب داد:
_ معلوم نيست هر وقت فرصت کردم.اگه مياى بيام دنبالت.
يه لحظه مردد موندم چه جوابي بهش بدم اما بعد با خودم فكر كردم برم بهتره،اينطورى هم خونه رو مى بينم و هم بيشتر به شوهرم نزديك ميشم.براى همين گفتم:
_ باشه ميام.
اونم گفت:
_ پس ميام دنبالت.
حرفى نزدم . يهو سوز سردى اومد و لرزم گرفت و اون پرسيد:
_ چيه؟سردته؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ يه كم.
يقه ي کاپشنشو بالا کشيد و گفت:
_ منم سردم شد.
همون وقت ماشيني جلوي خونه اي توقف کرد که شبيه ماشين پدرم بود و منو ياد اون انداخت و يهو بدون اينکه خودم بخوام پرسيدم:
_ راستى تو چطور بابامو قانع كردى كه قبول كنه که...
romangram.com | @romangram_com