#پونه_2__پارت_118


ولي حرفمو ادامه ندادم و اون كه خودش فهميده بود چى مى خوام بگم جواب داد:

_ خيلى ساده.وقتى به من و آقام گفت مخالفه.بهش گفتم من حتى اگه بخوامم ديگه نمى تونم از تو دست بكشم چون تو شيرينى خورده ى مني و اسمم روته و اين از مردى به دوره كه رو دختر مردم اسم بذارم و چند روز قبل عقد بگم نمى خوام و پاپس بكشم.بعدشم گفتم اگه

راضى ميشه كه آبروى دخترش بره حرفى نيست.اونم ديگه حرفى نداشت بزنه.

وايسادم و نگاش کردم و با تعجب پرسيدم:

_به همين سادگى؟

گفت:

_ آره

و من ديگه چيزى نگفتم،كه ديگه حرفى براى گفتن نداشتم.

(2)

به زندگى جديدم خو گرفته بودم و به وجود على هم توى زندگيم عادت كرده بودم.مردي كه به عنوان شوهرم قبولش كرده و باهاش ازدواج كرده بودم مرد سرسختى بود كه بنا به گفته ى اطرافيانش از بچگى به سختيهاى زندگى عادت كرده و مى دونست چطور جلوشون وايسه .آدم تو دارى بود كه كمتر حرف دلشو ابراز مى كرد و حتى وقتى بيكار بود سعى مى كرد واسه خودش كار بتراشه و همين باعث شده بود زمان زيادى رو با

با من نباشه اما از همون زمان كم هم خيلى استفاده مى كرد و به جاى اينكه به قول خودش يه گوشه بشينه و فقط حرف بزنه و اداهاى عاشقونه در بياره منو مى برد بيرون و دو نفري يا وسايل مورد نياز زندگيمونو پيدا مى كرديم و مى خريديم و يا ميرفتيم بيرون شهر و براى مدتى طولانى قدم ميزديم چون على معتقد بود پياده روى كار مفيديه و يه جور استفاده از وقت بيكاريه.و البته آدم با ملاحظه اى بود که هر وقت همراهش بيرون مى رفتم موتورشو نمى آورد چون فهميده بود خونواده ى من خاطره ى خوشى از موتور ندارن. اما با تموم اين

خوبيا از يه اخلاقش اصلا خوشم نميومد و اونم اين بود كه حرف حرف خودش بود و دوست داشت من مدام از نظر و سليقه ى اون پيروى كنم و اگه مخالفت مى كردم بهش بر مى خورد و چون اهل بحث كردن و حرف زدن نبود هيچى نمى گفت و با حرف نزدن و اخم كردنش بيشتر آدمو اذيت مى كرد و اون دو سه بارى كه همچين اتفاقى افتاده بود من گاهى كوتاه ميومدم و گاهى هم لج مى كردم و با همه ى اينا هيچ وقت اين ناراحتيا و دلخوريا براى مدتى طولانى ادامه پيدا نمى كرد.

كم كم به فروردين ماه نزديك مى شديم . جنب و جوش خونواده ها بيشتر شده بود. خونه تکوني و شستن و تميز کردن وسايل خونه وقت همه رو پر کرده بود.مخصوصا وقت من و علي رو که توي انجام اين کارا با بقيه سهيم بوديم.

من به خاطر تازه عروس بودنم بايد سهم بيشترى از كاراى دو تا خونواده رو به عهده مى گرفتم و همين کارو هم کرده بودم و اغراق نيست اگه بگم بيشتر کارا رو خودم انجام دادم. البته اين وسط على هم هر وقت بيكار بود كمك مى كرد. توى همون روزا هم بود كه قرار شد خونه ي خودمونو رنگ كنيم و هر چند بقيه هم دلشون مى خواست توى اين كار بهمون كمك كنن و کلي هم اصرار کردن اما على راضى نشد و اجازه نداد از تفريح روز جمعه شون به خاطر ما بگذرن،بنابراين خودمون دو نفرى اونجا رو رنگ کرديم.اون روز صبح على اومد دنبالم و منو به خونه اى كه ديوار به ديوار خونه ى پدريش بود برد و دوتايي تا رسيديم

شروع كرديم به كار.ديوارا رو تميز كرديم.درا و پنجره ها رو شستيم و على سوراخا و خوردگيها رو بتونه كشيد و يادم داد چه جورى رنگارو مخلوط كنم و ديوارا رو رنگ بزنم . منم انگار بچه اى بودم كه بازى تازه اى بهش ياد داده بودن با شوق و ذوق زياد مشغول شدم .گاهى هم اين وسط شيطونى مى كردم و با فرچه ها رنگارو مى پاشيدم به دور و بر يا لباس على كه دادش در ميومد:

_ چيكار مى كنى؟ بهت گفتم ديوارو رنگ كنى نه منو.

و وقتى من که خجالتو کم کم کنار گذاشته بودم مى خنديدم و مسخره ش مى كردم مى گفت:

_ باشه بذار كارمون تموم بشه اون وقت بهت مى فهمونم خنديدن يعنى چى؟وقتى مجبورت كردم اين لباساى رنگى رو بشورى مى فهمى شوخى

كردن با من چه معنى ميده.

اما من حرفشو جدى نمى گرفتم و مى خنديدم و اونم دوباره مشغول كارش مى شد.شايد اگه کيان يا حتي آرمين جاي اون بودن به تلافي کارم يه عالمه رنگ روي لباسام مي پاشيدن ولي علي مثل اونا نبود.جدي بود.مخصوصا وقتي داشت کار مي کرد جديت بيشتري از خودش نشون مي داد.رنگ كردن كل خونه تا بعد از ظهر طول كشيد و بعد از اونم مجبور شديم زمينو كه رنگي شده بود بشوريم . كارمون كه تموم شد من كه كاملا خسته شده بودم خودمو كش و قوس دادم و على كه يه سطل قرمز بزرگو از آب پر كرده بود رو بهم گفت:

_ برو آبو ببند و بيا كه زمينو تى بكشيم.

باشه اى گفتم و رفتم توى حياط شير آبو بستم و برگشتم تو اما يهو يه عالمه آب ريخت روى سر و صورتم و همه جام خيس شد و صداى على رو شنيدم:

_ چى شد؟

حرفى نزدم و صورتمو با دست خشك كردم و

خواستم نشونش بدم از دستش عصبانيم كه ديدم اومد سمتم و گفت:

_ ببخشيد عمدى نبود.

هيچى نگفتم و خواستم بهش بى اعتنايى كنم كه نچى كرد و گفت:

_ كل لباسات خيس شدن

عصبانى بهش گفتم:

_ پس فكر كردى روى لباسام آب بريزى چى ميشن؟خب خيس ميشن ديگه.

و گفتم:

_ حالا من توى اين هواى سرد با اين لباساى خيس چه جورى برم خونه؟!

romangram.com | @romangram_com