#پونه_2__پارت_119
يه نگاه بهم انداخت و گفت:
_ اين به اون در .چون تو هم لباساي منو رنگي کردي.
بعد بدون اينکه منتظر جوابي از طرف من باشه مچ دستمو گرفت و منو دنبال خودش كشيد:
_ ميريم خونه ى ما اونجا لباساتو عوض مى كنى.
و بدون اينكه مهلت حرف زدن بهم بده رفت به سمت درى كه دو تا حياطو به هم وصل مى كرد با كليد بازش كرد و داخل حياط خونه شون شديم و اون بى معطلى منو برد داخل و بعد كه توى هال
وايساديم به يه اتاق اشاره كرد و گفت:
_ كمد فاطى و بهناز اونجاست ببين لباس اندازه ت اونجا پيدا مى كنى بپوشى؟منم ميرم يه دوش ميگيرم بعدش با هم ناهار مى خوريم.
با اخم و تخم گفتم:
_ خب شايد خواهرات راضى نباشن لباس اونا رو بپوشم.
جواب داد:
_ نه بابا اينطور نيست شايد فاطى يه كم خسيس باشه ولى بهناز اينجورى نيست.
به ناچار حرفشو گوش كردم . رفتم توى اتاقى كه گفته بود .درو پشت سرم بستم و كمدى رو كه اونجا بود باز كردم . مشغول گشتن بين لباسا شدم و چون خيلى سردم شده بود يه پوليور سفيد و يه شلوار قهوه اى برداشتم و مشغول عوض
كردن لباسام شدم . در حين اين كار هم خدا رو شكر كردم كه بهناز با وجود كوچيكتر بودنش از من يه كم درشت تره و مى تونم لباساشو بپوشم و مثل خواهر كوچيكه ش فاطمه لاغر نيست.لباسامو كه عوض كردم از اتاق اومدم بيرون و به خودم گفتم تا على از حموم بيرون نيومده برم توى آشپزخونه و غذايى رو كه برامون روى گاز گذاشته بودن گرم كنم و همين كارو هم كردم.وقتى ناهارمونو كه دمى باقالى بود گرم كردم .سفره رو توى اون آشپزخونه ى بزرگ و دلباز انداختم و غذا رو توى يه ظرف كشيدم و با ماست و ترشى سر سفره گذاشتم بعدشم اومدم بيرون كه ببينم على از حموم بيرون اومده يا نه
که ديدم جلوى آينه وايساده و موهاشو خشك مي كنه اما با اومدن من خيلى سريع متوجهم شد و برگشت و وقتى منو توى اون پوليور سفيد ديد مدتي فقط وايساد و نگام کرد اما بعد اومد طرفم و وقتى بهم رسيد آروم گفت:
_ اين پوليور خيلى بهت مياد.
بعد نزديكتر شد و با اينکه من خجالت زده يه قدم عقب رفتم جلوتر اومد و دستاش تنگ دورم حلقه شدن و با اين کارش دلم ريخت و نفسم توي سينه حبس شد.اما با وجود اين و با اينکه خجالت مى كشيدم سعى كردم نگاش كنم و در همون حال آروم دستمو بردم سمت موهاى به ريخته ى نمدارش و با پنجه هام شونه شون كردم و نم موهاش روى دستم موند و اون حلقه ى دستاشو تنگتر كرد و صورتشو جلو آورد اما صداى زنگ در بلند شد و علي
منو رها كرد و كلافه سرشو چرخوند و گفت:
_ اين ديگه كيه؟
و رفت به حياط درو باز كنه و چند دقيقه ى بعد با يه كاسه ى بزرگ برگشت و من بوى خوش و اشتها آور آشو حس كردم و دلم مالش رفت . على که هنوز معلوم بود دمغه كاسه رو گرفت سمتم و گفت:
_ بيا بگيرش همسايه ى رو به رويى بود.
كاسه رو با احتياط ازش گرفتم .کشک و سبزي خشکي که روي آش بود بيشتر اشتهامو تحريک کردن.بدون اينکه چشم از محتويات خوشمزه ي کاسه بردارم پرسيدم:
_ خاليش كنم؟
در حاليكه دوباره بر مى گشت سمت آينه كه نم باقى مونده ى موهاشو با حوله بگيره جواب داد:
_ لازم نيست،عجله اى تو برگردوندن ظرفشون نيست،بعدا مادرم خودش پر بهشون برش مى گردونه.
فهميدم منظورش چيه.چون مادرجون و مامانمم وقتى همسايه ها چيزى برامون
مى فرستادن ظرفاشونو خالى بر نمى گردوندن و يه چيزى توش ميذاشتن و اين چيز اغلب ترشى يا غذايى بود كه اون روز توى خونه پخته شده بود.كاسه رو با احتياط بردم توي آشپزخونه سر سفره گذاشتم و على رو صدا زدم:
_ بيا ناهار.
چند دقيقه اى طول كشيد تا بالاخره پيداش شد و وقتى نشست پرسيدم:
_ برات بكشم؟
سرشو تكون داد و به گوشيش که توي دستش بود نگاهى انداخت . براش غذا كشيدم و اون در حاليكه زل زده بود به صفحه ى گوشيش گفت:
romangram.com | @romangram_com