#پونه_2__پارت_120
_ واسه من آش نريز.خودت بخور بقيه شو هم نگه دار واسه آقام و بچه ها.
به ظرف نگاه كردم و گفتم:
_ زياده ها!
جواب داد:
_ اشكالى نداره نگهش دار واسه اونا.آقام و بهنام و فاطي آش خيلي دوست دارن.
کاسه به دست بهش چشم دوختم.با اين حرفش
متوجه موضوع تازه اى شده بودم كه تا اون موقع بهش توجهى نكرده بودم و اون علاقه و وابستگى و فداكارى اعضاى خونواده ى شوهرم بود كه حتى اگه يه تيكه نون داشتن اون نونو با همديگه مى خوردن و با هم و پشت همديگه بودن و حتى فرزانه ى حسود هم از اين قاعده مستثنى نبود و وقتى پاى خونواده وسط كشيده مى شد حاضر به هر نوع فداكارى بود و من خواسته ناخواسته از اين خصلتشون خوشم اومده بود،من و على ناهارو با هم خورديم و بعد از ناهار هم من ظرفا رو شستم كه موقع انجام اين كار حس كردم واقعا يه زن كامل خونه دار هستم و على هم رفت خونه ى كنارى و زمينشو با تى خشك كرد .بهد هم
منو رسوند خونه و من مجبور شدم چادرمو روى همون لباساى بهناز و كاپشن على كه به اصرار خودش پوشيدمش تا سرما نخورم برگردم خونه و البته مجبور شدم لباسايي رو که بهشون رنگ پاشيده بودم به خواست اون ببرم خونه بشورم.با اين حال اون روزا واقعا روزاى خوب و آرومى بودن .روزايى كه بيشتر وقتمو صرف ياد گرفتن كارايى مى كردم كه به نظرم ياد گرفتنشون مفيد بود و به دردم مى خورد روزايي رو که داشتم با علي انس مي گرفتم و به همه ى خوبيا و بدياش عادت مي کردم.اون روزا تمام فكرم روى اون متمركز بود و تمام سعيم اين بود که تو هر کاري رضايتشو جلب كنم .ولي روزاي آروم خيلي سريع گذشن و چشم كه باز كردم ديدم فروردين ماه هم شروع شده و امير حسين
و كتايون هم عقد كردن اما شركت توى مراسم عقدشون براى من خيلي ناراحت كننده بود چون نتونستم پا روى غرورم بذارم و برم به اون و اميرحسين تبريك بگم و مجبور شدم به خاله رو بيارم و از اون بخوام به جام بهشون تبريك بگه و باز چقدر سخت بود وقتي از دور کيانو ديدم و مجبور شدم خوئمو ازش قايم کنم و با عذاب و ناراحتى هم اين كارو كردم.عذابي كه فكر نمى كنم هيچ وقت از يادم بره.
فصل بيست و نهم
-عموى عزيز آقا فوت شده.
باباجون که اينو گفت بقيه مون هاج و واج مونديم .خبري که بهمون داد خيلي ناگهاني بود و همين باعث شد شوکه بشيم.چون توي يه چنين روزايي که داشتيم براي عروسي گرفتن آماده مي شديم اصلا انتظار شنيدن چنين خبري نبوديم. مامان كه زودتر از ما به خودش اومده بود پرسيد:
_ پس عروسى...
باباجون در جواب سرشو تكون داد و گفت
و نگاهى به من انداخت كه سرمو پايين انداختم .تازه داشتيم مقدمات جشن عروسيمونو فراهم مى كرديم و اين خبر ناگهانى همه چيزو به هم ريخته بود و مطمئنا خونواده ى على كه با شوق زيادى شروع كرده بودن به جور كردن مقدمات به شدت از اين موضوع ناراحت شده بودن اما چه مى شد كرد اتفاقى که افتاده بود عقب و جلو انداختنش دست ما نبود . به اتاقم رفتم و پشت پنجره نشستم و از آرامشى كه جاى دلهره ى اين چند روز اخيرو گرفته بود تعجب كردم و خودمو سرزنش كردم كه چرا از مرگ عموى پير پدر شوهرم
ناراحت نيستم و خودم در جواب اين سرزنش مى گفت م آخه مردن يه پيرمرد صد و چند ساله كه فقط يه بار اونم از پشت شيشه ديدمش چرا بايد باعث ناراحتيم بشه؟درسته كه عموى شوهرم بوده و اونا هم دلبستگى زيادى بهش داشتن اما من احساسى بهش نداشتم.به هر حال با اين اتفاق منى كه از مراسم عزادارى خوشم نميومد به ناچار و به خاطر احترام به خونواده ى على توى مراسم شركت كردم و اونجا بود كه ربابه خانوم يا به قول على و خواهرا و برادراش عمه ربابه دختر عموى پدر شوهرمو ديدم . يه خانوم ميانسال با چشماى آبى پف كرده كه سفيديشون
به خاطر گريه ي زياد قرمز شده بود.زن خوش قيافه اي بود با صورتي کشيده که چهره شو هاله اي از غم پوشونده بود و انگار اين غم هميشه تو قيافه ش وجود داشت.مدام از لحظه هاي آخر زندگي پدرش مي گفت و اينکه بعد از مرگ پيرمرد اون و پسر پونزده ساله ش سهراب بايد تنها و بي بزرگتر سر کنن..آخه شوهرش هم چند سال قبل فوت کرده بود.
با گريه مي گفت تو تموم اين سالا پيرمرد تکيه گاه اون و پسرش بوده و هيچ وقت تنهاشون نذاشته و با حرفاش همه رو بيشتر ناراحت مي کرد و به گريه مينداخت.
بقيه دلداريش مى دادن و مطمئنش مى كردن كه تنها نيست و تنها نمى مونه و اون مى گفت كه شرمنده ست به خاطر زحمتي که به همه داده و متاسفه كه مرگ پدرش باعث عقب افتادن عروسى من و على شده و خطاب به من هم كلى عذرخواهى كرد. جشن عروسى با مرگ عمو عزت به هم خورد و بزرگترا تصميم گرفتن بندازنش عقب اما از طرفى هم باباجون كه معتقد بود دختر نبايد خيلى عقد كرده بمونه راضى نبود ما يه سال صبر كنيم.ولي يه بار كه سرخاك رفته بوديم ربابه خانوم من و على رو كشيد كنار و ازمون خواست عروسيمونو عقب نندازيم اما على قبول نكرد و در حاليكه اخماشو تو هم مى برد گفت:
_ ديگه چى عمه ربابه!دست شما
درد نكنه!در مورد ما چي فکر کردي؟ چطور وقتى عزاداريم بريم جشن راه بندازيم؟حرفشم نزن.
على گفت و راهشو كشيد رفت كنار بقيه و منم كه خواستم برم ربابه خانوم دستمو گرفت و نگهم داشت:
_ پونه جون!قربون قد و بالات تو يه كارى بكن.
گيج نگاش كردم و گفتم:
_ آخه من چيكار كنم؟
گفت:
_ با على حرف بزن راضيش كن...
نمى دونستم چى بگم و همين جورى گفتم:
romangram.com | @romangram_com