#پونه_2__پارت_121


_ آخه على درست ميگه...

هنوز اين حرف درست و حسابى از دهن من بيرون نيومده بود كه آه از نهادش در اومد:

_ باشه پس من خودم يه كارى ميكنم.

و رفت بين جمعيت بالاى قبر پدرش وايساد پسرشو هم صدا زد كه بياد كنارش .

منم رفتم كنار على وايسادم كه بى معطلى و آهسته پرسيد:

_ چى بهت گفت؟

هنوز جواب نداده بودم كه ربابه خانوم دستشو روى شونه ى پسرش گذاشت و با صداى بلند گفت:

_ خانوما و آقايون گوش كنين از اينكه اومدين و زحمت كشيدين و قدم رنجه كردين ممنونم ايشالله كه تو شادياتون سهيم بشيم،من يه خواهشى ازتون دارم،پدرم با اينكه بزرگ فاميل بود و براى همه مون هم عزيز اما به هر حال رفته و ديگه بين ما نيست ولى حتما از محبت شما به من و پسرم روحش شاد شده،اما مطمئنم وقتى روحش بيشتر شاد ميشه كه لباس سياهتونو در بيارين.بعد رو كرد به عزيز آقا و گفت:

_ و شما هم پسر عمو همونطور كه

قرار بوده هفته ى آينده جشنتونو بگيرين و بذارين اين بچه ها برن سر خونه زندگيشون.





عزيزآقا يه قدم جلو گذاشت و خواست چيزى بگه كه ربابه خانوم با صدايى كه مى لرزيد گفت:

_ تو رو پسر عمو خدا هيچى نگو.قسمت ميدم به روح آقام و بعدشم به جون اين بچه كه حرفمو گوش كنى.بقيه تون هم بايد گوش کنين.منظورم اوناييه که عروسي در پيش داشتن و انداختنش عقب.آقام آدم شادي بود و از غم و ناراحتي فراري بود.خودتم اينو مي دوني و حتي ازش شنيدي که به عنوان وصيت مي گفت بعد از مرگش گريه نکنيم و زياد غصه نخوريم.منم مي خوام به اين وصيتش عمل کنم.

دهن عزيز آقا بسته شد و پچ پچى بين جمع افتاد:

_ آخه اين چه حرفيه؟چه طور ميشه عروسى گرفت؟مگه ميشه؟آقا كه فقط باباى اون نبوده براى نصف اين جمعيت پدرى كرده.

ربابه خانوم كه مى دونست جمعيت چه حالى دارن گفت:

_ اگه آقام براتون عزيزه به حرفايى كه زدم گوش كنين.

_ باشه.حالا که شما خودت داري ميگي حرفي نيست.فقط اجازه بده يه صلاح و مشورتى با بزرگترا بكنيم.اينو

عزيز آقا گفت و عده اى تاييد كردن و همينطور هم شد. بزرگترا يه روز نشستن با هم صلاح و مشورت كردن و بالاخره قرار شد به جاى عروسى گرفتن من و على بريم ماه عسل و قرار شد يه شب يه عده از بزرگترا جمع بشن و طى يه مراسم خيلى بى سرو صدا منو به خونه ى شوهرم بفرستن و هر چند مادرم و خاله و دايى اسد و حتى پدرم مخالفت كردن اما وقتى من قبول كردم ديگه كسى چيزى نگفت.

(2)

خونه مون شلوغ بود،خونواده ى شوهرم اومده بودن منو ببرن.من چادر سفيد گلدار به سر با همون لباس آبى فيروزه اى و دسته گل آبي و سفيد به دست بين خانومايى كه دوره م كرده بودم به سمت على رفتم و اون دستمو گرفت .خانوم مسنى از

فاميل شوهرم صلوات فرستاد بوى اسپند و كندر و عطر مخلوط شده بود و دل آشوب زده مو بيشتر به آشوب مى كشيد.ديگران برامون آرزوى خوشبختى مي كردن بدون اينكه بفهمن چه حالى دارم شايدم مى دونستن چون خيلياشون چنين لحظه هايى رو تجربه كرده بودن.بغض كرده بودم و به هيچ كس نگاه نمى كردم وقتى رسيديم دم در و قدم توى كوچه گذاشتيم نتونستم طاقت بيارم .از همون لحظه دلم واسه مادرم و مادرجون و باباجون تنگ شده بود.براى همين وايسادم و گفتم:

_ اى واى مامانم.

و چرخيدم و ديدم كه اونم هراسون و با چشماى خيس اومد طرفم.بغضم با ديدنش تركيد و همين که بهم رسيد خودمو انداختم توي بغلش :

_ مامان...

سرمو نوازش کردم و بوسيد.مادرجون و خاله و باباجون هم بهم تبريک گفتن و منو بوسيدن. و اين شد خداحافظي من از خونواده م.اما دل کندن از اونا سخت بود.خيلي سخت.ولي وقتي علي بازومو گرفت و فشار داد و گفت :

_ وقت رفتنه.

به اجبار و با چشمايي خيس به کمکش سوار ماشين شدم و وقتي راه افتاديم سمت خونه ي خودمون و در حاليکه داشتيم از اونايي که دوستشون داشتم دور ميشدم با چشمايي که همه جا رو تا ميديدن براشون دست تکون دادم و بازم اشک ريختم و جلوي آه کشيدنمو گرفتم و چند دقيقه ي بعد که يه کم آروم شدم در حاليکه با ياد آوري اتفاقاتي که قرار بود بيفته

قلبم به تپش افتاده بود زيرچشمى على رو پاييدم تا از حالت چهره ش حالشو بفهمم اما هيچى نفهميدم .خونسرد به نظر ميرسيد.انگار نه انگار .نه هيجاني نه لرزش دستي ...هيچي...بالاخره رسيديم به خونه ى خودمون كه جلوش شلوغ بود،على ماشينو نگه داشت و پياده شد و كمك كرد من هم پياده بشم جلوى در كه رسيديم عزيز آقا جلوى پامون گوسفند كشت و ازم خواستن نوك كفشمو بزنم توى خون گوسفند و منم به اجبار همين كارو كردم .وارد خونه كه شديم قلبم شروع كرد به تندتر كوبيدن،خونواده ى شوهرم منو تا توى خونه بدرقه كردن و تقريبا نيم ساعت بعد من و على تنها مونديم.و با تنها شدنمون صداي کوبيده شدن قلبمو به ديواره ي سينه م شنيدم و همزمان صداى على رو:

_اتاق خوابمون آماده ست.

با شنيدن صداش احساس کردم به تنم لرزه افتاده.با پاهايي که براي راه رفتن نا نداشتن به سمت در اتاق رفتم.

romangram.com | @romangram_com