#پونه_2__پارت_122


فصل سي ام



زندگى آرومى داشتيم كه گاهى

آروم پيش ميرفت كه كسالت بار مى شد مخصوصا براى من كه بيشتر اوقاتمو توى خونه مى گذروندم.شايد تنها تجربه ي هيجان انگيز و جالبي که داشتم سفر ماه عسلم به مشهد بود که خيلي بهم خوش گذشت.اما بعد از برگشتنمون و وقتي زندگي عاديمونو شروع کرديم به شدت احساس مي کردم زندگيمون خيلي خسته کندده و يه نواخته.هر چند علي يه چنين عقيده اي نداشت.و دليلش هم اين بود که خيلي از خونه بيرون نميرفتم.اونم تنهايي.گاهي همراه علي ديدن خونواده م ميرفتم يا خونه ى پدر شوهرم كه كار هر روزم و خواسته ى مادر شوهرم بود .چون مى خواست همه ى اعضاى خونواده دور هم باشن و طبق خواسته ى اون همه بدون استثنا براى غذا خوردن دور هم جمع ميشدن. جز مهرداد برادر بزرگتر على كه پرستار بود و شيفت داشت و خيلى كم ميومد خونه و شوهر مهناز كه كارگر شركت نفت بود و شهر ديگه اى كار مى كرد.البته من از اين اجبار زياد ناراضي نبودم.چون همه جز مادر علي باهام رفتار خوب و دوستانه اي داشتن .با اين حال بين اون آدما من با بهناز بيشتر انس گرفته بودم و بيشتر از بقيه اون و عزيز آقا رو دوست داشتم.اما چيزي که خيلى آزارم

مى داد رفتار سرد و خشك مادر على بود كه گاهى واقعا غيرقابل تحمل مى شد و دلم مى خواست ازش تا مى تونم دور بشم.حتي گاهي وقتا که يه نفرو مي فرستاد صدامون کنه بريم اون سمت غذا بخوريم فکر مي کردم داره عمدا اين کارو مي کنه تا من و پسرش کمتر با هم تنها باشيم و همين گاهى باعث اختلاف بين من و شوهرم مى شد.

_ خب چى ميشه يه بار دو نفرى تنهايى بشينيم يه غذايى بخوريم؟به خدا تو ذلم موند يه بار تو خونه ى خودمون بشينيم يه چيزى بخوريم.

من مى گفتم و اعتراض مي کردم و على جوابمو مى داد:

_ مادرم،دلش مى خواد همه دور هم باشيم.چطور مى تونم دلشو بشكنم؟

مى پرسيدم:

_آخه تا كى؟تا كى اين وضع ادامه داره؟يعني ما دل نداريم؟

اون دستشو توى موهاش فرو مى برد و مى گفت:

_ من بهت گفتم دلشو به دست بيار نه اينكه باعث باعث ناراحتيش بشو.

با حرص ميگفتم:

_ باعث ناراحتيش؟من باعث ناراحتيش ميشم يا اون با رفتارش...

به اينجا كه ميرسيدم اون تند و با چشماى درشت شده ميومد سمتم و مى غريد:

_ با رفتارش چى؟رفتار مادر من چشه ها؟

و من كه از اين حالت عصبانى اون مى ترسيدم با بغض سرمو مينداختم پايين و هيچى نمى گفتم . اونم مى گفت:

_ زود حاضر شو بريم.

مجبور مى شدم حرفشو گوش كنم و همراهش برم خونه ى پدرش.و فكر مى كردم اين زورگوييه و على رو توى دلم بارها محكوم مى كردم و به خودم مي گفتم تنها که شديم بهش محل نميذارم اما شب كه بر مى گشتيم خونه ى خودمون با حرف اون آشتى مى كرديم

_ يه چايى برام بيار.

ميرفتم توى آشپزخونه و مشغول چايى دم كردن

اونم ميومد توى آشپزخونه.وقتي براش چايى ميريختم اولين سوالي که مى پرسيداين بود:

_ فقط يه استكان؟

با لحن سردي مى پرسيدم:

_ پس چند تا؟

_ چرا واسه خودت نريختى؟واسه خودتم بريز.

جواب مى دادم:

_ ميل ندارم.

اما اون وادارم ميكرد براى خودمم چايى بريزم و اون وقت بود كه تكيه ميداد به يخچال و ميگفت:

_ پونه مادرمو درك كن اون از بچگى اينطورى بزرگ شده،علاوه بر اين مى ترسه بچه هاش ازش دور بشن.اينم بر مي گرده به بچگيش.به اينجا که ميرسيد سکوت مي کرد .منم از خودم مي پرسيدم يعني توي بچگيش چه اتفاقي براش افتاده که اين زن دوست داره خونواده ش هميشه دور و برش باشن؟

اما به جوابي نميرسيدم و ناچار ديگه بهش فکر نمي کردم.هميشه همينطور بود و همينطور تموم ميشد.زندگى ما اينطور ادامه داشت و كم كم داشتم به اين روال خو ميگرفتم و هيچ وقت هم فكر نمى كردم همه چيز تغيير كنه.

(2)

romangram.com | @romangram_com