#پونه_2__پارت_123


_ هوف هوا داره گرم ميشه.

اينو فرزانه گفت و خودشو با يه تيكه

مقوا باد زد،مهناز ترتيزكايي رو كه پاك كرده بود ريخت توى سبد و گفت:

_ خب قربونت برم يه كم خودتو آب كن كه اينطور گرمت نشه.بهناز از جواب خواهرش خنده ش گرفت و من فقط لبخند گذرايى زدم.نشسته بوديم توى حياط و داشتيم سبزى پاك مى كرديم،بهنام هم توى حياط داشت با مازيار توپ بازى مى كرد.فرزانه ابرويى بالا انداخت و گفت:

_ هوا گرمه چه ربطى به چاقى ولاغرى داره؟

مهناز جواب داد:

_ اونقدرام گرم نيست.

همون موقع توپ بهنام و مازيار افتاد تو بغل مهناز و همه با هم گفتن:

_ د!

و مهناز توپو پرت كرد سمت برادرش و گفت:

_ چه خبره؟يه كم آرومتر.

اما هنوز اين حرف از دهنش درست در نيومده بود

كه مهيار از تو كوچه دويد توى حياط و رو به من گفت:

_ زن عمو پونه زن عمو يه آقايى اومده باهات كار داره.

با تعجب پرسيدم:

_ كيه؟!

جواب داد:

_ نمى دونم ولى با يه خانومه اومده.

به مهناز و فرزانه نگاه كردم .فرزانه گفت:

_ خب برو ببين كين.

پا شدم و با قدماى تند ولى نامطمئن رفتم بيرون ولى با ديدن پدرم و نگين با تعجب يه لحظه وايسادم که نگين ذوق زده دويد سمتم و بغلم كرد:سلام آجى.بابا هم اومد و جواب سلام منو داد.

نگينو از خودم جدا كردم و رو به پدرم پرسيدم:

_ شما...اينجا چيكار مى كنين؟!

بابا جواب داد:

_ اومديم چند روزى مهمونت باشيم.

و يه لحظه مکث کرد و بعد پرسيد:

_ كار بدى كرديم؟

جواب دادم:

_ نه...نه خيلى هم كار خوبى كردين ولى آخه اينطور بى خبر!

بابا جواب داد:

_نگين اينطورى خواست.

با شنيدن اين حرفش خواهرمو نگاه کردم که به روم لبخند زد.بابا پرسيد:

romangram.com | @romangram_com