#پونه_2__پارت_124
_ دعوتمون نمى كنى بريم تو؟
گفتم:
_ ها؟بفرمايين .
و راهنمايىشون كردم سمت خونه خودمون. در همون حال با نگين احوالپرسى كردم.وقتى رفتيم توى خونه متوجه شدم بابا با نگاه خريدارانه اى دور و برشو نگاه ميكنه گفتم:
_ اينجا خونه ى عمه ى عليه.داده به ما توش زندگى كنيم خودش رفته طبقه ى بالاى خونه ى پدر على.
بابا گفت:
_ قديميه.
نگين كه جلوى آشپزخونه وايساده بود گفت:
ولى با حاله.
منم گفتم:
_ از اجاره نشينى كه بهتره.
بابا يه گوشه هال نشست و گفت:
_ اگه قبول کرده بودي برات يه خونه بخرم يا همونو که از قبل برات در نظر گرفته بودم قبول مي کردي الان مجبور نبودي اينجا زندگي کني.
با اخم کمرنگي جواب دادم:
_ همين برام كافيه.
و رفتم به آشپزخونه تا چايى دم كنم و مشغول شدم.کتري رو گذاشتم روي گاز و قندونو از قند پر کردم.در حال آماده كردن فنجونا بودم كه نگين اومد توى آشپزخونه و در حاليكه دور و برشو نگاه مى كرد گفت:
_ چه جاى خوبى دارين.
جوابشو ندادم چون حواسم به كارم بود.اومد نزديكتر و گفت
:وقتى بابا گفت نامزديت با پسرخاله ت به هم خورده ناراحت شدم.ولي خوب شد که يه نفر ديگه رو به جاش پيدا کردي.
از حرفش خوشم نيومد.جواب دادم:
_من پيداش نكردم خودش اومد
خواستگاريم.
اومد و چسبيد بهم و گفت:
_ خيلى دلم مى خواد ببينمش.
سعي کردم خودمو از دستش آزاد کنم:
_ واسه ناهار مياد ميبينيش.
پرسيد:
_ چه شكليه؟خوشگله؟خوش تيپه؟
romangram.com | @romangram_com